#دلهره_پارت_272
_دقیقا ، دیگه ما به اندازه ی خودمون استارت این رابطه رو زدیم ، حالا بذار خودش غرورشو بذاره کنار...یه جوراییم مهتا قدم اول و برداشت ، اگر عروسی من نمی اومد یا مهمونی که دعوتش کردم نمی اومد که چیزی شروع نمیشد.
_وای اگر مهتا خانومم مثل تو فکر کنه که این ماجرا سر دراز داره
لپمو ب*و*س کرد و صدام زد ، صورتمو که برگردوندم ، لبمو ب*و*سید ، چشمامو بستم
_غذات خیلی ام خوشمزه بود.
صورتمو عقب بردم و خودم و مشغول به شستن ظرف ها کردم.آخ که نمیدونست چقدر دلم میخواد بغلم کنه و باهام حرف بزنه .
با هر شگردی بود ، زودتر از عطا رفتم توی اتاق و سعی کردم قبل از اومدنش خودم و بخوابونم.
***************
صبح بعد نماز که عطا صدام زد ،دیگه خوابم نبرد ، براش املت درست کردم و نهارشم توی ظرف ریختم.حسابی دمغ و پکر بود و هرچی بیشتر نگاهش میکردم بیشتر مطمئن میشدم که اصلا خوابش نبرده دیشبو...
دوباره درباره ی مسافرت شمال حرف زد و منم برای خودم چند صد مدل بهونه جور کردم ، وقتی راهی شد ، برای اینکه از فکر و خیالم فرار کنم ، اول صبحی خونه رو جارو زدم و حسابی زیر و رو تمیزش کردم ، حقیقتش از ترس اینکه بچه توی شکمم باشه ، تا تونستم مبل هارو بلند کردم و تکونش دادم...خانوم دکتر صالحی بهم گفته بود باید از بارداری جلوگیری کنم.
کارهای خونه که تموم شد ، بشقاب هارو توی کابینت چیدم و گازمم تمیز کردم.
تازه چهار ساعت مونده بود تا ساعت یک ...
کشوی لباس های خودم و عطارو بیرون ریختم ، کشوی عطای بدبخت تر و تمیز و مرتب بود ، درست برعکس کشوی لباس های من
دونه دونه لباس زیرها و زیرپوش هارو تا کردم و توی کشو چیدم.یک ساعت وقتمم با همین کارها گذشت ، روی تخت دراز کشیدم و گوشی موبایلم و برداشتم.بین پیام های تبلیغاتی کنسرت و مغازه و پاساژ ، یه پیام از سهراب برام اومده بود "خواهرم چطوره؟ دلم برات تنگ شده ، تو که دعوت نمیکنی اما برای آخر هفته شام مهمون من ، بریم دربند؟"
پیامش برای دیروز بود ، با توجه به حرف های عطا ، احتمال دادم که اصلا دلش برای من تنگ نشده باشه و این پیام هام فقط برای اینه که من سرخود مهتارم دعوت کنم و با خودم ببرم!
آهی کشیدم و با ناراحتی صفحه ی گوشیم و خاموش کردم.دو سه روز پیش فامیل عطا هم دعوتم کرده بود عذر و بهونه آوردم و عطا هم از خدا خواسته چون دیر میرسید خونه قبول کرد که نریم.
به هرچی فکر میکردم باز بدبختیم و یادم میاورد...بالاخره ساعت رسید به دوازده و از خونه زدم بیرون.
توی شلوغی آزمایشگاه ، امیدی نداشتم جواب آزمایشم آماده شده باشه ، اما شده بود!
_ببخشید خانوم ، جوابش منفیه دیگه؟
منشی که حسابی سرش شلوغ بود یه خانوم دیگه رو صدا زد و کارت پولم و روی دستگاه کشید
_جانم عزیزم؟
به جای منشی به خانوم پرستار گفتم
_جواب آزمایشم چیه؟
ورق زد و جونم به لبم رسید تا لب های قرمز و درشتش و تکون داد
_مثبته ، حامله ای
هاج و واج موندم ، بیشتر نگاه کرد
_پنج هفته است ، مبارکه
برگه رو سمتم گرفت و مثل آدم های یخ زده و وحشت کرده برگه رو ازش گرفتم.من حامله بودم؟؟ پنج هفته است که حامله ام؟
@romangram_com