#دلهره_پارت_271

_آره آره فهمیدم.
_خب نظرت چیه؟
_موافقم!
_پس خودت به به نرگس خانوم زنگ بزن دعوتشون کن!
هان چی گفت؟؟
_دعوت ؟ برای چی؟
زل زدن به چشمام اگر چند ثانیه بیشتر طول میکشید حتما لو میرفتم.
نگاهمو ازش گرفتم ولی دستشو زیر چونه ام آورد ، موهامو تا جایی که راه داشت توی صورتم و روی چشمم ریخته بودم.
وقتی چونه ام و برگردوند سمتِ خودش ، با انگشت اشاره اش ، موهای روی پیشونی و چشماموکنار زد
_گریه کردی؟!
با ترس خندیدم و سرمو عقب بردم تا موهام به حالت اولش برگرده
_نه بابا گریه چیه...حموم بودم شامپو رفته توی چشمم...سیر شدی؟ جمع کنم؟
چشماشو ریز کرد
_داری نگرانم میکنی...طوری شده؟
_نه به خدا...امروز دلم گرفته بود ، زنگ زدم به همه احوالپرسی کردم...بعدم یهو گریه ام گرفت...تو که اخلاق منِ مسخره رومیدونی.
یه جوری به چشمام نگاه میکرد که نفسمو میگرفت، بشقاب خودم و برداشتم و بلند شدم
_خوشمزه نبود خیلی...کاش نمک بیشتر ریخته بودم
_ساغر...
بشقابشو که تا ته خورده بود برداشتم و توی سینک گذاشتم
_جان ِ ساغر؟؟
_میخوای چند روز مرخصی بگیرم بریم شمال؟
بوی مایه ی ظرفشویی که زیر بینیم رفت ، عقم گرفت ولی نفسمو توی سینه حبس کردم و بعد چند ثانیه با دهن نفس کشیدم.
_هان..بریم شمال؟ میخوای مهتا خانوم و سهرابم ببریم.
خندیدم و نفسمو بیرون دادم
_اتفاقا جدیدا دلم میخواد از لج ِ سهرابم که شده این دوتا رو ، رو در رو نکنم ، مهتا هم گفت جواب تلفن های سهراب و یکی درمیون جواب میده.
_بدجنس شدی پس...
با خنده لیوان و ازش گرفتم و بدون اینکه به چشم هاش نگاه کنم گفتم

@romangram_com