#دلهره_پارت_270
_خب ،قبلش چه مشکلی داشتید ، چیزی خوردین که با معدتون ناسازگار بوده ؟ داروی خاصی مصرف میکنید؟
_چند وقت بود دکتر میرفتم ، برای آزمایش های قبل بارداری ، بهم گفتن رحمت کوچیه ، ضعیفه ، تیروئید داری و وزنت و باید بیاری پایین و سونوگرافیم که دادم ، کیست داشتم
_خب ممکنه به خاطر تداخل داروهات باشه
_آخه دو سه ماهه دارم دارو میخورم ولی این اواخر حالت تهوع بیشتر شده ، امروز استفراغ کردم.
_برات آزمایش خون مینویسم ، ممکنه حامله باشی ، پریود هات چطور بوده؟
_هیچ وقت منظم نبود ، یکی دوماهه عقب انداختم ، کمم شده ، دو سه روز خون ریزی دارم بعد کم میشه
_خب پس احتمال بارداری هم هست.بی بی چک و امتحان کردی؟
یهو دلم هری ریخت
_شوهرم مراقبه همیشه.
_باشه عزیزم ، روش پیش گیریتون و عوض نکنید احتمالش میره ، قبل آزمایش خون میشه به بی بی چک هام اعتماد کرد.از داروخانه بگیر
برام آزمایش نوشت و اومدم بیرون ، حرفی که زد ، دلشوره به جونم انداخت ، دکتر زنانم گفته بود ، نباید فعلا حامله بشم ، چون احتمال موندن بچه خیلی کمه ...بخضوص به خاطر کیست های ریزی که دارم و رحم ِ ضعیفم.
از داروخونه بی بی چک گرفتم و برگشتم خونه ...
دستورشو از پشت جعبه خوندم ، نوک انگشت های دستم یخ زده بود و از ترسم حالت تهوعم کلا از یادم رفت.
مراحلی که نوشته شده بود و انجام دادم...وقتی دو خط پر رنگ افتاد ، مثل گیج و منگا دو سه بار پشت جعبه رو نگاه کردم.
من واقعا حامله بودم؟؟
نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و رفتم توی انباری...آزمایش هارو برداشتم و رفتم مطب دکتری که این مدت پیشش میرفتم ، منشیش گفت بهتره یه آزمایش خون بدم ، دفترچه ام و برد تا دکتر بنویسه فوری این آزمایش گرفته بشه.توی اورژانس بیمارستانی که نزدیک خونه ام بود ، چندبار حالم بد شد ، هی میخواستم به خودم دلداری بدم که امکان نداره حامله شده باشم ، ولی همون فکر و خیال و استرس ها حالمو بیشتر بد میکرد.
آزمایشو ازم گرفتند و قرار شد فردا ساعت یک ظهر جوابش آماده بشه
دوباره برگشتم مطب، منشی که رام نداد تا برم پیش دکتر ، جلوش گریه کردم.خواهش و التماس هام افاقه ای نکرد و گفت اولین وقتی که به زور و اجبار برام میذاره همون فردا ساعت یک و نیمه که تا آزمایشم و گرفتم برم پیش دکتر.
تا غروب که برای خودم گریه و زاری راه انداختم ، یه جوری که چشمام از حدقه داشت در می اومد و ته گلوم میسوخت...توی اینترنت سرچ کردم ، اکثریت نوشته بودند که اختمال اشتباه بی بی چک خیلی کمه و هرکسی ازش به جواب رسیده با آزمایش خونم همونو فهمیده.
داشتم دیوونه میشدم ، آزمایش هارو زیر تختم قایم کردم و داروهامم همونجا پنهون کردم.
به مهتا پیام دادم تا یه جورایی به یاد قدیم ها که تا صبح حرف میزدیم ، برم پیشش و امشب و کنار عطا نباشم ، چون با این وضعیت سر و صورت ، دیگه نمیتونستم جلوش ادا و اطوار بیام و وانمود کنم که طوریم نیست.
غذاشو آماده کردم و زیرشو کم کردم ، رفتم دوش گرفتم تا سر و صورتم و آرایش کنم...لباس تمیز پوشیدم و سعی کردم به اون دو تا خط قرمز ِ کصافث اصلا فکر نکنم.
دیرتر از وقتی که فکر میکردم اومد ، هی سعی میکردم به این موضوع فکر نکنم ولی هی اشک هام راه میفتاد و چشمام قرمز میشد.
میز شام و چیدم و اشک هامو پاک کردم.ایندفعه به جای اینکه رو به روش بشینم ، کنارش نشستم و بهونه ی دیدن سریال تلوزیون و آوردم .
یکم از کارش گفت ، از سهراب بیشتر...گفت این چند وقت سرکار با دو نفر بحثش شده و زود از کوره درمیره ، میگفت ما باید یه کاری کنیم که سهراب و مهتا دوباره بهم برگردن و اگر به امید سهراب بخواییم بمونیم ، حالا حالا این دو نفر ، به خاطر غرور یا هر دلیل دیگه ای از هم فاصله میگیرن.
_ساغر ، حواست هست چی گفتم؟
الکی گفتم
@romangram_com