#دلهره_پارت_269
لیوان هارو آب میزدم که جوابشو دادم
_نه خداروشکر پس اندازم میکنم
خندید و در حالی که چراغ های آشپزخونه رو خاموش میکرد گفت
_مگه چقدر هست که پس اندازم میکنی.
موقع ظرف شستنم همه ی حواسم به دستبند و انگشترم بود که حسابی جلوه داشت.
_ول کن ظرفارو...
آخ آخ ، عطا که اینطور ، ول کن ول کن راه مینداخت ، من استرس میگرفتم!!
**************
چند روزی با حالت تهوع و سرگیجه هام کنار اومدم ولی امروز از صبح ، با استفراغ های پشت سر همی که داشتم همه قوت ِ تنم رفته بودم.نهار برای خودم برنج کته کردم تا با ماست بخورم...
به مامان مونس و مامان مولود زنگ زدم و حال و احوالپرسیم که باهاشون تموم شد به به نرگس و یلدا هم زنگ زدم.
چند وقتی میشد که به هیچکدومشون سر نزده بودم ، بیشتر وقتمو میذاشتم برای بودن کنار عطا ، البته سرحال بودن کنار عطا ...دوست نداشتم نگرانش کنم ، درسته پیش دو دکتری که رفتم تقریبا حرف هردوشون عین هم بود ولی باز دلم نمیخواست ترسم زندگیمو تغییر بده.
روی کاناپه دراز کشیدم و کانال هارو عوض کردم ، فکر کردن به عطا و مهربونیش حالمو خوب میکرد.بعد اون ماجرای غافلگیر کننده و خوش خاطره ی سرویس طلا ، هفته ی بعدش سبد لباس های کثیف و رفتم از توی بالکن بردارم که لا به لاشون یه جعبه ی خوش رنگ پیدا کردم که کادو پیچ شده بود ، با یه ذوقی جعبه رو باز کردم ، یه عطر خیلی خیلی خوشبو برام خریده بود و اول صبح یه غافلگیری خوب برام رقم زد.
با حالت تهوعی که یهو حس کردم ، نیم خیز شدم و نشستم.دکتره گفته بود به خاطر قرص های تیروئید و ویتامین شاید حالت تهوع بگیرم.ولی این وضعیت دیگه داشت نگرانم میکرد.
بلند شدم و چند قدمی راه رفتم ، دلشوره هام تمومی نداشت ، اگر منم برای باردار شدنم به مشکل میخوردم ، فک و فامیل حرف و حدیث به راه مینداختن...از طرف خانواده ی خودم قطعا ناراحت میشدم ولی از یه طرفم دلم برای خانواده عطا میسوخت ، بابت یلدا چقدر سختی کشیدیم همه ، اگر اون سختی ها برای منم میشد...
صورتم یهو داغ شد ، رفتم توی دستشویی و آب سرد و باز کردم ، چند بار به صورتم آب زدم.
با اولین عقی که زدم ، بوی گند بینیم و سوزوند و در دستشویی و بستم.
بعد از استفراغی که حسابی دل و روده ام و بهم پیچ داده بود ، همینطور خمیده خمیده بیرون اومدم ، لباس هامو عوض کردم تا برم درمونگاه ، با وضعیتی که داشتم عطای بنده خدا ، خسته و کوفته از سرکار که می اومد باید منو جمع و جور میکرد و دلم نمی اومد .
توی راه هربار که حس توع داشتم ، نفس عمیق میکشیدم یا عطری که عطا برام خریده بود و به نبض دستم زده بودم و بو میکردم.
درمونگاه حسابی شلوغ بود ، با هر مکافاتی بود نوبت گرفتم و جلوی در دستشویی نشستم تا به محض اینکه حالم بد شد و خواستم شکوفه بزنم ، برم دستشویی...
لعنت به شیطونی فرستادم و شکممو فشار دادم ، تنهایی منو میترسوند، اگر به دهن لقی ِ مهتا و زیر ذره بین گیری های عطا مطمئن نبودم ، به یکیشون خبر میدادم ولی توی شرایط فعلی باید این راز و نگه میداشتم
وقتی اسممو گفتم با عجله داخل مطب رفتم ،ده دقیقه که به حرفای خانوم دکتره محترم با کسی که پشت تلفن بود گوش دادم ، آخر سرم اونقدر استرس داشتم که بلند شدم و جلوی چشمای دکتره بی خیال چند قدمی راه رفتم.
_خب عزیزم ،بیا بشین ، ببخشید معطل شدی.
نشستم روی صندلی
_شما که وضع مریضو میبینید با دخترتون ساعت دیگه ای حرف بزنید خواهشا ، الانه که بالا بیارم.
خیلی شیک جوابشو دادم و خیلی زود بهش برخورد.
_خب الان مشکلتون چیه؟
_چند روزه حالت تهوع دارم.
@romangram_com