#دلهره_پارت_266
سهراب اومد و بشقاب میوه رو جلوی مهتا خانوم و ساغر گذاشت.
_ما اومدیم پیرهن تو یه چی دیگه نبود سهراب؟
سهراب که خم شده بود تا میوه رو تعارف بکنه اخمی به ساغر کرد و ساغراز خنده ریسه رفت.
فشار دستم به پهلوی ساغر مثل بقیه موارد بی نتیجه موند.به اندازه ی کافی سهراب و حرص داده بود.
سامان و خانومش خیلی دیر رسیدند ، شوخی های سامان خیلی زود یخ ساغرو باز کرد ، شاید تو کل مهمونی سامان فقط اندازه ی نیم ساعت یا کمتر کنار ساغر نبود...مدام سعی میکرد باهاش حرف بزنه و غرغر کردن های ساغر و به جون بخره.
بعد شام ، کادویی به نرگس خانوم دادن و برای ساغرم هدیه ای گرفته بودند ، دوست نداشتم حساسیت های ساغرو ، مخصوصا وقتی همه متوجه میشدند.یه حسی داشتم که انگار گاهی از ترسشون مراعات ساغرو میکنند ، البته این حس هم بعید نبود که از حرف های ساغر توی منم ایجاد شده بود
"ساغر"
توی ماشین یه چرتی زدم ،وقتی رسیدیم خونه ، عطا لباس هاشو عوض کرد و رفت پشت کامپیوتر نشست ، من اما توی آشپزخونه رفتم ، ه*و*س یه چایی دونفره کرده بودم.
مهمونی امشب خیلی ام بد نبود ، شاید حق با عطاست ، تمام مسیر برگشت و باهام حرف زد که دلیلی به این همه حساسیت نیست و باید یکم کوتاه بیام.اما خب کی از دل گرفته ی من خبر داشت؟
قبل اینکه درکابینت و باز کنم یاد یه موضوعی افتادم که به کُل از ذهنم رفته بود ، سمت اتاق رفتم و درو باز کردم
_عطا...تو به کمد من دست زدی؟
_چطور؟
_آخه کل اتاق و انگار زیر و رو کرده بودی ، گفتم اگر دنبال چیزی میگردی به خودم بگو کمکت کنم.
_آهان...فلشم و گم کرده بودم ، گفتم شاید به تو دادم ، از جیبت افتاده باشه توی کمدت...
چون همه ی حواسش به صفحه ی مانیتورش بود ، دیگه بیشتر سوال نپرسیدم و درو بستم.
به عقلم رسیده بود که ممکنه عطا خونه رو بگرده ، به هوای وسایلش ، برای همین آزمایش هایی که یکی دو ماه پیش داده بودمو ، توی یه جعبه گذاشتم و بردم انباری خونه ...
آهی کشیدم و رفتم توی آشپزخونه ، روسری و پیرهنی که مامان مونس خریده بود و انداخته بودم روی میز...یاد حرف عطا افتادم که بابت این هدیه چقدر توبیخم کرد.گفت اصلا خوشحال نشده وقتی مامان مونس این هدیه رو بهم میده ، تو حرفاش یه جورایی بهم گفت دست از این بچه بازی ها بردارم تا بقیه ام خیال نکنن که با یه بچه طرفند.
با ناراحتی در کابینت و باز کردم تا قوریم و بردارم که زنجیر ِ طلایی رنگی و آویزون از سبد ظرف ها دیدم.
با تعجب روی پنجه های پام بلند شدم و زنجیر و از سبدفلزی کشیدم.احتمال دادم که یکی از زنجیرهای قبلیم بوده باشه که از گردنم افتاده و نفهمیدم ، بعدم عطا گذاشته همینجا...
هرچی بیشتر به زنجیر نگاه میکردم گیج تر میشدم..زنجیر این شکلی نداشتم!
قوری و برداشتم و کتری و پر آب کردم ، زیر گاز و روشن کردم .
خم شدم تا از توی کابینت چایی و بردارم که با اولین قاشقکی که توی ظرف چایی زدم ، با برگ های خشک چایی یه لنگه گوشواره ی ظریفتوی قاشک اومد...چشم های گیجم و متمرکز کردم تا لنگه ی دیگه رم از توی ظرف پیدا کنم.
هاج و واج مونده بودم ، یه نگاه به گوشواره ها انداختم و یه نگاه به زنجیر...کم کم نیشم شل شد...از این عطا بعید نبود که با این مخفی بازی هاش بخواد سورپرایزم کنه.
لبمو به دندون گرفتم و به در بسته اتاق نگاه کردم ، هی گفت چایی چایی...البته که هرشب پاشو میذاره خونه میگه چای چایی...اما اینبار...
از کابینت اول شروع کردم به وارسی...حتما این زنجیر یه پلاک داشت...
گشتن کابینت ها که تموم شد با ناامیدی ، دست به کمر وسط ِ آشپزخونه ایستادم ...پشتم خورد به میز نهار خوری و چشمم به قندون افتاد...تا درشو باز کردم پلاک زنجیر و دیدم و یه جیغ بلند و بنفش کشیدم از خوشی...
چند وقتی میشد که به عطا گفته بودم دلم یه سرویس طلای جدید میخواد اما به شرط اینکه قبلی هارو بدم و یه جدید بخرم.
@romangram_com