#دلهره_پارت_267

_چیه؟؟
تا طلاهارو نشونش دادم خندید و گفت
_البته که این کادوها ربطی به بارداری نرگس خانومو نور چشمی شدن بقیه ربطی نداره خودت میدونی چند وقته میخواستم برات بگیرم ، نمیشد
با ذوق و نیشی باز نگاهش میکردم که پاشو توی آشپزخونه گذاشت
_اِ بازم هستا
دستم و دور گردنش انداختم و زل زدم به چشماش ،
_خوشت اومد حالا؟
سرشو به راست برد تا سرویس و ببینه که منم سرمو به راست بردم.
_خوشت نیومد؟
توی چشم های خسته اش وقتی خودم و مدیدیم ، دیگه چه غمی داشتم؟ حالا هرکی میخواد منو نبینه ، وقتی هر روز عطا کنارمه ، نگاهم میکنه ، دیچه چرا باید غصه بخورم بابت اینکه کمتر به چشم میام و کمتر آدما بهم فکر میکنن؟
از ب*و*سه ی طولانیمون دل کندم ، ولی با قطره های اشک...گفتم که دلم پُره ، خواستم گریه نکنم ، ولی همین که به خودم دلداری دادم بابت داشتن عطا ، اشکم ریخت پایین...
_گریه برای چی؟ تو ماشین کلی باهات حرف زدم ، یه دوره ای این اتفاق میفته ، پدر و مادرت اولین نوه ی پسریشون و خدا داره بهشون میده ، شاید چون قبل ازدواجم به این دوتا جوون سخت گرفتن حالامیخوان جبران کنند ، تو نباید به دل بگیری...کم برات زحمت نکشیدن
حرف های عطا بی فایده بود ، دلم میخواست این بغل کردن، چند ساعت طول بکشه که شاید این دل من سبک بشه.
پشت کمرمو نوازش کرد ، گونه ام و ب*و*سید ...کاش میتونست از یه درد ِ دیگه ام بهش بگم...از دردی که خیلی ازش میترسیدم.
_انگشترم داشتا ، با یه دستبند!
اشک هامو پاک کردم و دماغمو با دستمالی که از روی میز برداشتم پاک کردم.
_کجا گذاشتی؟
شونه هاشو بالا انداخت و روی سرم و ب*و*سید
_من اینقدر هول هول اینارو قایم کردم که دقیق یادم نیست.
قوری و برداشت و زیر کتری گرفت تا آب جوش داخلش بریزه.رفتم سراغ یخچال..همین دیروز که برام شیرینی خامه ای خریده بود.جعبه رو که باز کردم انگشتر و روی یه شیرینی تری که کنارش توت فرنگی بود دیدم.
انگشتر و برداشتم و به خامه ای که دورش بود لیس زدم
_حالا مونده دستبند...
هنوز شروع به گشتن نکرده بودم که عطا ، به کابینت ِ ظرف ها اشاره کرد
_فکر کردم شاید ظرف هارو بخوای بذاری سرجاش ، گذاشتم روی اولین بشقاب غذاخوری
اصلا فکرشو نمیکردم عطا یه سرویس کامل و درست حسابی برام بخره ، کمک کرد تا گوشواره و گردنبند و بندازم
لاله ی گوشم و ب*و*سید و دستاشو روی شکمم قفل کرد
_ساغرجان...خودت میدونی چقدر برای من و خانواده هامون عزیزی ، باور کن این روزا میگذره ، آدم ها تجربه کسب میکنند ، هرکسی ام چه بزرگ چه کوچیک اگر اشتباهی بکنه ، خیلی زود متوجه میشه ، خانواده ی من و تو ، اولین بار که صاحبه نوه میشن ، پس باید حق داد که توجه به اون دو تا عزیز بیشتر بشه.خود من ، یه وقتایی دلم لک میزد برای خلوت های دو نفره ام با مامان مولود ، ولی به خاطر عارف و وقتی که مامان مولود صرف یلدا خانوم میکرد ، فرصتش پیش نمی اومد.چون میدونستم این روزا میگذره تحمل کردم.الانم از تو صبوری میخوام...دوست ندارم کسی از روی ترس یا فرار از غرغرکردنات بهت ااحترام بذاره یا هواتو داشته باشه

@romangram_com