#دلهره_پارت_265
_سهراب داره میاد
دستمو از دور گردن ساغر برداشتم و سهراب با خنده زیپ کاپشنشو بالا کشید.
_خلوتتون و بهم زدم
به جای ساغر جواب دادم
_تقریبا!
"بچه پرویی" گفت و کنارمون نشست ، میوه هایی که برای ساغر پوست کنده بودم نصیب سهراب شد ، حاج بابا برای هممون چایی آورد و به لیوان ِ دخترش اشاره کرد که این چای مخصوصِ ...به خاطر سرمای هوا خیلی پیشمون نموندن، مشغول کپ و گفت با سهراب بودم که مهتا خانوم رسید...
متوجه اخم حاج بابا شدم ، اما مامان مونس ، با روی بازی که همیشه ازش سراغ داشتم ، از مهتا خانوم استقبال کرد.
سهرابم ، برعکس همیشه ، یکم نرم تر و آروم تر به نظر میرسید
با اینکه مامان مونس خواست ازمون که بریم داخل ، ولی ساغر و مهتا خانوم اصرار داشتند که توی حیاط راحتن و چند دقیقه ای رو به یاد گذشته میخوان که توی حیاط بمونن...
من فکر کردم باید دیگه دو خانوم و تنها بذارم ، ولی همینکه بلند شدم سهراب به پهلوم زد و اشاره کرد که بشینم.
خنده ام و نمیتونستم پنهون کنم ، مشخص بود که رفتن ِ من به داخل خونه اونم باید دو تا خانوم و تنها میذاشت و همراهم می اومد.
_حیاطتون همون صفای قدیم و داره...
ساغر سرشو روی شونه ام گذاشت و پاهاشو که تا یکم پایین تر از زانوم میرسید ، دراز کرد
_آره ، حاج بابا خیلی بهش میرسه
_تو چطوری؟ پکری که...
مهتا خانوم بعد این جمله نگاهی به من انداخت ...واقعا حرف دل منو به ساغر میزد
_دارم از حسادت میترکم!
مهتا خانوم با خنده روی پاش زد
_از دست تو ، ساغر...
یه تیکه سیب مونده بود ته بشقاب ، به سهراب اشاره کردم بره میوه بیاره ، تکونی به خودش داد و رفت
_آقا عطا عکس های مهرآیین و دیدم ، ماشالا خیلی دوست داشتنیه
همون لحظه ساغر گفت
_خداروشکر به عارف و عطا کشیده بچه..وگرنه مهرآیین و گذاشته بودم کنار برای اسم پسر خودم.
_غیبت نکن ساغر...
تذکر مهتا خانوم رد شده بود چون این جمله رو روزی نیست که ساغر جلوی یلدا خانوم نگه و متذکر نشه که بچه به پدرش کشیده!
_تشریف نیاوردین مهمونی؟
_راستش یه سری کارهای شرکت مونده بود ، آقای نوابی هم خیلی سختگیرن ، پنجشنبه جمعه رو رفتم شرکت .
@romangram_com