#دلهره_پارت_263

مامان مونس ، دست هاشو روی بازوی ساغر گذاشت و صورتشو ب*و*سید ، ولی ساغر توپش حسابی پر بود.
همین دیروز که جشن یک ماهگی ، مهرآیین ، پسر یلدا خانوم و عارف بود ،همه ی اعضای خانواده ام به خاطر زحمت هایی که ساغر کشیده بود عکس ساغر و مهرآیین و باهم روی کیک انداخته بودن و هرکدوم به وسع مالیشون ، کادویی برای ساغر خریده بودند...بیشتر که فکر میکنم ، به یقین میرسم که خانواده ی من ، توجه بیشتری به ساغر دارند ، به نسبت خانواده ی خودش.
_پسر آقا عارف چطوره؟ رو به راه شدن خانومشون؟
بشقاب میوه ای که برای حاج بابا پوست کنده بودم و جلوشون گذاشتم و تشکر کرد
_بله خداروشکر ، هر دو حالشون خوبه
سهراب پیرهن ِ ساده ی سفیدشو ، با یه پیرهن چهارخونه ی خوش اتو ، عوض کرد و به جمعمون پیوست
_اسمش و مگه نگفتی میخوان داریوش بذارن؟
_اسمش و مگه نگفتی میخوان داریوش بذارن؟
با خنده به ساغر که مشغول درست کردن سالاد بود و توی فکر بود اشاره کردم
_ساغر اینقدر اسم داریوش و مسخره کرد که اونام دو دل شدن ، آخرشم حرف ، حرف ِ ساغر شد ، مهرآیین !
_اسم خیلی قشنگیه...
سهراب رو کرده بود به ساغر و این حرف و گفت..
_ساغر جان
صداش که زدم نگاهشو از ظرف گرفت و گیج و منگ گفت
_هان ؟
سهراب دوباره جملشو تکرار کرد
_مهرآیین اسم قشنگیه
لبخند نصفه و نیمه ای زد و به مامان مونس که توی آشپزخونه بود گفت
_سالاد تموم شد
مامان مونس با حوله دستاشو خشک میکرد که بیرون اومد و گفت
_ایشالا قسمت دخترم که بشه ، خودم میام ازش مراقبت میکنم.
ساغر با چهره ی ناراحت و حق به جانب به مامان مونس نگاه کرد و آروم گفت
_اگه بچه دار نشم!! کی میای دورم بگردی؟
صدای تلوزیون همون لحظه بلند شد و نفهمیدم مامان مونس در جواب ساغر چی گفت ، فقط وقتی رفت آشپزخونه ساغرم ، روسریشو از روی آویز برداشت و انداخت روی سرش ، بعدم رفت سمت حیاط...
چند تا میوه برداشتم و بی توجه به اصرار سهراب که میخواست فوتبال و باهم ببینیم ، رفتم توی حیاط...
ساغر روی تاپ نشسته بود ،
_هول بدم؟

@romangram_com