#دلهره_پارت_262

_عین ماه شب چهارده ، فقط ده پونزده روز کمتر!
تا دیروز من بودم که میدونستم دست ِ ساغر چقدر سنگینه ، مخصوصا وقتی دقیقا با پشت گردن اصابت کنه ، اما از امروز سهرابم به تعبیر این حرف رسید.
ساغر که داخل رفت ، کفش هامو درآوردم
_اینقدر خواهرتو اذیت نکن ، دلت میاد؟
قیافه ی چندشی به خودش گرفت
_خبر نداری مهتا رو گفتن یا نه...
بلند خندیدم
_من تو مسائل خصوصی شما و خانواده اتون دخالت نمیکنم.
بازومو از روی کت محکم فشار داد
_تا من باشم ، به خاطر تو کاری نکنم.
تازه یادم افتاد همین دیروز چقدر زحمت بهش داده بودم
_آخ ، حاجی خوبه یادم انداختی ، واقعا برگه چک هام تموم شده بود ، لطف کردی
_حالا خرید کردی؟
_آره ، عالی شد ، امشب سورپرایز دارم براش
_برو برو تا بیشتر حالمو بهم نزدی ،
سری تکون دادم و دستمو روی دستگیره در گذاشتم
_باشه میرم ،فقط بدون که مهتا خانومم از طرف مامان مونس دعوت شده.
بازمو گرفت تا داخل نرم
_وایسا ببینم ، مطمئنی؟
_آره بذار برام سلام و علیک کنم...رنگت چرا پرید؟
مشت آرومش روی بازوم نشست و باهم داخل رفتیم ، پدر ساغر ،در حال نماز خوندن بود اما مامان مونس ، با صورتی که معلوم بود از پای گاز وایسادن سرخ شده ، به استقبالم اومد .
_با زحمتای ما حاج خانوم
_چه زحمتی ، نمیایید اینجا که مادر ، دلم براتون یه ذره شده بود.
تا خواستم جواب بدم ساغر مانتوشو روی آویز گذاشت و گفت
_دلت تنگ شده بود یه سر می اومدی خونه ام ،چطور دم به دقیقه خونه ی عروست میتونی بری
اشاره ی من برای کوتاه اومدن از این حرفا بی فایده بود ،
_خب نرگس بار شیشه داره قربونت برم ، ایشالا نوبت توام بشه میام دورت میگردم.

@romangram_com