#دلهره_پارت_261
تشکری کرد و چشمکی زد
_ست کردیم.
بلند خندیدم و صدای سهراب از پشت آیفون ، خنده ام و بیشتر کرد
_صد دفعه گفتم عقلت و دست ِ خواهرم نده ، آخه ست؟ توی این سن؟
چهره ی ساغر ، برافروخته شد و هجوم برد سمت آیفون
_هوی ، چی دم گوشش هی میگی؟ به خدا سهراب اگر...
سهراب آیفون و گذاشت و در باز شد.
دستم و پشت کمر ساغر گذاشتم
_ولش کن عزیزدلم ، سهراب از حسادتش این حرفارو میزنه
نفسشو محکم بیرون داد و دستی به روسریش کشید
_باید به خودم مسلط باشم.امروز و امشب هیچکس نمیتونه منو عصبانی کنه.
به حرف هایی که با خودش تکرار میکرد خندیدم
_مگه جنگه؟
پاشو داخل حیاط گذاشت
_زن نیستی که بفهمی ، همین امروز بشین یه گوشه و رفتار بقیه رو نسبت به من ببین ، اونوقت بهم حق میدی ، برای اومدن خونه ی مادرم ، عذر و بهونه بیارم.
_ساغرجان ، فعلا شرایط فرق میکنه ، مثل خونه ی ما که یلدا خانوم بیشتر به محبت و توجه احتیاج داره ، از این طرفم نرگس خانوم ...
کف دستشو بالا آورد و بی حوصله گفت
_تو و مهتا مخم و خوردین با این جمله هاتون ،بریم دیگه...
در حیاط و بستم و باهم داخل رفتیم ، سهراب جلوی در ، در حالی که دست هاشو توی جیبش فرو برده بود و به ستونِ کنار در ورودی خونه تکیه داده بود ، به هردومون نگاه میکرد
_چی میگفتین جلوی در ، ده دقیقه است ایستادم
من لبخند زدم اما ساغر با حرص گفت
_اینقدر وایسا تا زیر پات علف سبزبشه
سهراب دسته گل و از ساغر گرفت و گونه اش و ب*و*سید
_چه خوشگل کردی
همین یه جمله کافی بود تا ساغر زیر و رو بشه و با ذوق بگه
_واقعا خوب شدی؟
سهراب دقیق تر به صورت ِ ساغر نگاه کرد
@romangram_com