#دلهره_پارت_258

_ما به یلدا خانوم چیکار داریم ، میخوایم دو روز بریم مشهد و برگردیم ، میدونی همین مرخصیم به زور بهم دادن ، ماه عسل که نرفتیم ، الان جفتمونم به این مسافرت احتیاج داریم خانوم.
نشست روی صندلی و کاهو هارو توی ظرف ریخت ، رنده رو برداشتم تا هویج هارو رنده کنارم
_خانومم چرا اینقدر ناراحته؟
توی فکر بود که با ب*و*سه ام روی شونه اش تکونی خورد
_هان؟
ماجرای مریم و سربسته براش تعریف کردم...واقعیت شاید یکم بیشتر بود ، علاقه ی یک طرفه ی من به دوست ِ صمیمی ِ یلدا خانوم خیلی زود پیش عارف و مامان مولود لو رفت ، تو اون زمان ، نه شرایط مالی خوبی داشتم نه روحیه ی خوبی...گرفتاری ها و فکر و خیال ها اجازه نمیداد تصمیم درستی برای ازدواج بگیرم اما با اصرار مامان مولود ، موضوع و مطرح کردیم ، قبل این موضوع عارف چند باری بهم گفت خواهر زنش ، خیلیم از من بدش نمیاد و اونا در صورت ِ پیشنهاد من برای ازدواج حتما قبول میکنند! اما زندگی عارف و یلدا خانوم ، همیشه روی یه خط صاف نبود ، همین موضوع باعث شد هیچوقت تصمیمی نسبت به خواهر یلدا خانوم نگیرم ، بعدی نبود موج پر تلاطم زندگیشون به ماهم برسه ، اما ...مریم...وقتی مامان مولود موضوع رو با خانواده ی مریم مطرح کرد ، اونا قبول کردند ، جلسه اول برگزار شد و رسید به جلسه پنجم ، یه چیزی که توی مریم آزارم میداد دو گانگی شخصیتش بود ، گاهی خیلی مودب و محترم حرف میزد و گاهی به شدت بد دهن! اونقدر تناقض توی رفتار و گفتارش بود که خیلی زود جا زدم...شاید این تفاوت هارم توی ساغر دیده بودم اما مریم کجا و اخلاق ساغر کجا ، قابل قیاس نبودن.مامان مولود یه روز که رفته بود با خود مریم حرف بزنم ، نمیدونم چی بهش گفته بود و چی شنیده بود که وقتی برگشت خونه چشم هاش پر اشک بود ، گفت زیارت بودم اما بعدا از دهن عارف شنیدم که اون روز از پیش مریم و خانوادش می اومده ،حرف های ناشایست مریم و یلدا خانوم بهم گفت ، چقدر خجالت کشیدم بابت انتخابم و توهینی که به عزیز کرده بود
جا زدن ِ من ، مریم و کفری کرد...بعد یه مدت بهش گفتم که ما به درد هم نمیخوریم...اولش قبول کرد اما یکی دو ماه که گذشت ، بهم زنگ زد ، گفت خیلی عوض شده و دیگه اون عقاید و سختگیری هارو نداره ، ولی من پشت دستم و داغ گذاشته بودم تا ندیده و نشناخته به کسی دل نبندم و خیال نکنم که همه ی آدم ها پاک هستند.
قاطع و سرسخت بهش گفتم دیگه تصمیم به ازدواج ندارم و اونم رفت پی کارش...
سالاد و باهم درست کردیم و غذا کشیدیم.
سر میز غذا با هر زوری که بود ساغر و راضی به سفر کردم.دقیق نمیدونستم حالا این یکی دو هفته اش که از ساغر ِ شاد و سرزنده ی من ، یه دختر غمگین و افسرده ساخته برای چی ِ ...توضیحاتم و درباره ی مریم قبول کرد ، بهش گفتم گذشته هرچی بوده اونه که الان توی قلبه و خانومه خونه امه...چند ساعت حرف زدن با ساغر کاملا نتیجه اش مثبت بود! هرچند حالا که فکر میکنم همون موقع هم حواسش به حرف های من نبود!
_ساغر جان ، خیلی خوشمزه بود ، چرا خودت کم خوردی؟
بشقابش و که تقریبا پر مونده بود عقب داد و گفت
_اشتها ندارم ، بعدم بذار یکم وزنم کم بشه ، دوباره شیکم زدم...بازوهامو...
مثل مردها بازوهای ظریفشو باد کرد ، به جای گازی که چند روز پیش ازش گرفتم اشاره کردم و خندیدم
_کبود شده ها
چشم و ابرویی اومد و به کبودی نگاه کرد
_همون بهتر جلوی تو دیگه آستین کوتاه بپوشم ، جدیدا ترسناک شدی ، هرجارو نگاه میکنم رد دندونات هست
_تقصیر خودته عزیزم ،وگرنه مظلوم تر و سر به زیر تر از من دیدی توی عمرت؟
با حرص نگاهی به صورتم انداخت و بلند شد
_مثل گرگ شدی
_اِ کجا ، غذاتو نخوردی
صندلیشو جلو داد و بشقابشو برداشت
_میل ندارم ، برم سراغ چمدونا ، ظرفارو بشور لطفا
لیوان نوشابه ام و برداشتم و قلپی خوردم ، ساغر یه طوریش شده بود...
*******************
_بریم کافه ی بیمارستان یه چیزی بخوریم؟ گشنمه!
عارف که زبونم لال ، مثل ماتم زده ها شده بود و انگار نه انگار تا یک ساعت دیگه یه پسر خدا بهش میده و پدر بودن و تجربه میکنه.

@romangram_com