#دلهره_پارت_259
ساغرم که بدتر از اون ، با رنگ و روی پریده کنار مامان مولود نشسته بود.
بلند شدم و چند قدمی به سمت ِ تلوزیون رفتم، اسم یلدا خانوم و نوشته بود و رو به روش وضعیت ِ عملشو...به راه رفتنم ادامه دادم...مسافرت خوبی بود ، هردومون به شدت بهش احتیاج داشتیم ، حداقل تونستیم برای چند ساعتی خودمون باشیم و درباره ی خودمون حرف بزنیم...به محض رسیدنمون عارف خبر داد که یلدا خانوم وضعیتش بهم ریخته و به احتمال زیاد دو روز زودتر از موعدی که دکتر گفته بود باید جراحی بشه.چمدون هارو باز نکرده گذاشتیم وسط خونه و اومدیم یه راست بیمارستان.
_سلام عطا خان
با صدای زنی که نزدیکم بود ایستادم و برگشتم سمت ِ صدا...
به لبخند پهنی که روی لبش بود نیم نگاهی انداختم و جواب سلامشو دادم
_سلام
_برای یلدا اومدین؟ امروز عمل شدن؟
_بله!
نگاهم از روپوش سفیدش پایین تر رفت .لاک های قرمزش از زیر جوراب رنگ پاش مشخص بود.
_ایشالا بچه ی خودتون و ...ببخشید اسم خانومتون یادم رفت.
لب زدم و نگاهش کردم.
_ساغر
دنبال یه چیزی میگشت انگار...شاید توی صورتم دنبال رد و نشونی از گذشته میگشت ، شایدم من متوهم شده بود و تاثیر حرف های ساغر بود.
_بله...ایشالا بچه ی خودتون
_ممنون ، باید برم.
از کنارش رد شدم و گفت
_بسلامت
توی همون چند ثانیه ای که برسم به عارف ، به این فکر کردم که چطور من روزی از این دختر خوشم می اومده؟!
_چی میگفت؟
شونه هامو بالا انداختمو به کافه اشاره کردم
_تو بیا بریم یه چیزی بخوریم.من واقعا گشنمه
عارف با نگاهش رد ِ مریم و گرفت و بعد زل زد به من...
_ساغر خیلی پکره ، دعوا کردین
دستمو روی شکم ِجلو اومده ی عارف گذاشتم و خندیدم
_به خدا از گل نازک تر بهش نمیگم.ناراحته یلدا خانومه ، ایشالا بچه به دنیا بیاد ، روحیه ی همه عوض میشه.
_فکر نمیکنم فقط این باشه ها ،
خنده ام و خوردم
@romangram_com