#دلهره_پارت_257

_مریم نامزدت بوده؟
تعجب کرد و دستشو زیر چونه ام گذاشت تا سرمو بلند کنم.
_نه!
میخواست یه چیزی بگه ولی لبشو گاز گرفت و نفس عمیقی کشید،همچین یه حالت تعوع ریزی گرفتم و دست و پام لرزید که فکر کردم الانه که بیهوش بشم.
_ قورمه سبزی درست کردی؟
میخواستم حرف برگرده ولی خودمم ترسیدم.زورکی لبخند زدم
_آره قورمه گذاشتم.بخوریم بعد حرف بزنیم؟
یکم سرشو تکون داد پایین موهای بافتم و گرفت و کشید
_پس خیلی وقته اومدی ، همه کارم که کردی ، زنگ میزدی منم زودتر بیام.
چونه ام و توی دستم گرفتم تا لرزشش معلوم نشه.
_راستش خوابیدم.یعنی غذارو گذاشتم خوابم برد.
از روی پاهاش پایین اومدم و بلند شد ، کتشو ازش گرفتم...
*****************
بعد از شام ، عطا حرفی نزد و منم از ترسم سکوت کردم ، میترسیدم دوباره با سوال پیچ کردنش عصبانیش کنم و از کوره در بره ، یه حسی بهم میگفت پشت سکوت عطا و این فرارش یه چیزی هست که میترسه من بفهمم ولی از یه طرفم به خودم دلداری میدادم که عطا همیشه همینطور بوده و تغییری توی رفتارش نیست.
صبح فردا با عطا رفتیم یه رستوران نزدیک خود بیمارستانی که یلدا بستری شده بود و صبحونه رو باهم خوردیم.بعدم وقتی رفتم مهتا حاضر و آماده منتظر بود که به محض رسیدنم بره سرکار...
یلدا که بیدار شد بهم گفت دیشب خود عارف زنگ زده و به خانواده ی یلدا اطلاع داده ، اوناهم از امروز خودشون میان و پیشش میمونن ، کلی قسم و آیه بهش گفتم تا با من تعارف نکنه ، رنگ و روش خیلی بهتر بود ، شاید منم جای اون بودم توی این شرایط و گرفتاری که برای همه درست کرده بودم ، بودن ِ خانواده ام و هر طوری هم که بود به جاری و مادر شوهر ترجیح میدادم.
ساعت ملاقاتی ، هی چشم چرخوندم تا دختره ، مریم و ببینم ، اما خبری ازش نبود ، گور به گور شده یهو وسط زندگیم افتادا...
به چهارچوب در تکیه دادم و به عارف که سعی میکرد خوش برخورد باشه و جلوی خواهر و مادر یلدا ، اونم جلوی چشم ِ من ، بدر رفتار نکنه اشاره کردم که چند دقیقه ای رو میرم توی بخش بچرخم.
مطب یه دکتری که خیلی ازش تعریف شنیده بودم ، کنار مطب دکتر یلدا بود ، رفتم پیش منشیش و گفت دکتر یک ساعت دیگه تازه میاد و بدون وقت قبلی مریض قبول نمیکنه.هی التماس و هی خواهش نتیجه اش شد این که بمونم تا بین مریض بفرستتم داخل ، صبح حواسم بود یکی دو تا از آزمایش هامو با خودم بیارم.
ساعت ملاقات که تموم شد عارف اصرار کرد تا با مامان مولود برسونتم خونه ولی صد مدل دروغ و بهونه چیدم و نرفتم.
همش میترسیدم منتظر نوبتم که نشستم خواهر یلدا ببینتم ولی خداروشکر تا وقتی که نوبتم شد ، آشنایی منو ندید.
"عطا"
بلیط هارو روی میز گذاشتم و کمک ساغر توی آشپزخونه رفتم.
_چمدونتو بستی؟
کاهو هارو از توی آب درآورد و با ناراحتی گفت
_الان وقت ِ مسافرت نیست که ، یلدا 4 روز دیگه زایمانشه ،
شیر آب و بستم و پشت سرش توی آشپزخونه راه افتادم

@romangram_com