#دلهره_پارت_256

یه آرایش ساده ای کردم و منتظر موندم
بالاخره صدای دسته کلید هاش و شنیدم و قبل اینکه درو باز کنه خودم دستگیره رو پایین کشیدم.
سرش پایین بود که یهو با تعجب سرشو بلند کرد
_سلام
اون صورت ِ خسته اش ، یهو رنگ عوض کرد و بابت این سورپرایز بیشتر خوشحال شدم.
_سلام خانوم ، چه عجب یاد ِ ما کردی
کفش هاشو درآورد و برعکس همیشه که برمیداشت و میذاشت توی جا کفشی ، همونطوری به امون خدا رهاش کرد و درو بست ،
توی بغلش حسابی چلونده شدم
_عطا...لهم کردی
صورتم و ب*و*س کرد و سرمو که عقب بردم ، ب*و*سه اش به لبام رسید
_دلم برات تنگ شده بود...تو پرستار منی یا یلدا خانوم؟
سرمو روی شونه اش گذاشتم
_خدا نکنه تو مریض بشی...یلدا تا مادر و خواهرش بفهمن و بیان ، من باید پیشش باشم...من نباشم مامان مولود میره...اونوقت تو هی دلت میگیره .
نشست روی مبل و سرم و از روی شونه اش برداشتم.
_واقعا دلت برام تنگ شده بود؟
چشم های یکم قرمزش و خاروند
_به این چشم ها میاد دروغ بگه؟
زل زدم توی چشم هاش...
_منم با خودم همینو میگم...به من میاد دروغ بگم ولی تو...
_هر چیز ِ مهمی که توی زندگیم بود بهت گفتم ساغر! بقیه چیزها یا سوء تفاهم بوده یا گفتنش بی فایده...
یه حسی بهم میگفت مهتا با عطا حرف زده و بهش از فکر و خیال هام نسبت به مریم گفته.
_چشمات گرد شده ساغر...
به خنده هاش نگاه کردم و دلم رفت برای ب*و*سیدنش.
_اگه بهم دروغ گفته باشی..
تکیه ی سرش و برداشت از روی مبل
_دروغی نگفتم ، فقط از یه ماجرایی که مال خیلی سال قبل تر از دیدن ِ تو بود ، حرفی نزدم.
یهو دلشوره ریخت توی تنم...خودمم منتظر رسیدن این حرف بودما ولی الان ، اصلا کاش نمیرسید حرف به اینجا

@romangram_com