#دلهره_پارت_255
دماغمو بالا کشیدم و به عارف نگاه کردم که پیرهن اتو کشیده ی آبی روشن و شلوار جین سورمه ای پوشیده بود...خداروشکر به حرفم گوش داد
_میگم پس این دختره برای چی برگشته...فقط منو حرص بده؟
_برای هرچیم برگشته باشه هیچ غلطی نمیتونه بکنه ، امروزم من اینجا میمونم ، میبینمش اگر شد باهاشم همصحبت میشم.
غصه دار نفسی کشیدم و باشه ای گفتم.
رفتم پیش یلدا و با هزار جور مقدمه چینی و معذرت بهش گفتم که امروز و پیشش نمیمونم.برای دستشویی کردن که پرستارو صدا میزدم خودشون یا یلدارو میبردن سرویس بهداشتی ، یا از همون لگن چندشا زیرش میذاشتن...با مهتا هم این مدت صمیمی شده بود یلدا ...ولی خب دلم ور نمیداشت تنهاش بذارم.
صورتش و چند بار ب*و*س کردم و رفتم خونه ام.
یه جوری همه چی تمیز و مرتب بود که خیال کردم عطا این چند شب و اصلا خونه نیومده!
یعنی اگر حوله اش خیس نبود و سطل آشغال توش چیزی نبود شک میکردم بهش!
لباسام و که درنیاوردم ، فقط روسریم و انداختم توی ماشین و بعد مشغول آماده کردن قورمه سبزی شدم ...غذا رو که بار گذاشتم رفتم حموم ، دلم میخواست لباسامو جای ماشین لباس شویی خودم چنگ بزنم ، اونقدری که بوی بیمارستان میداد ، وان و پر از آب کردم و لباس هام و خودم شستم. بعدم یه حمومی کردم که هرکی میدید و میشنید فکر میکرد حموم زیارته یا حموم زایمون!
وقتی بیرون اومدم از حموم و ساعتو دیدم چشمام گیج و ویج به ساعت خیره شد ، یک ساعت تو حموم!!!
با خنده حوله ام و باز کردم و به قرمزی ِ تیکه تیکه های بدنم نگاه کردم.لباس هامو پوشیدم...
موهامو با سشوار خشک کردمو دو طرفم بافتم...بعدم زیر خورشتم و کم کردم و چپیدم زیر لحاف ، البته موبایل و برای یک ساعت قبل از اومدن عطا کوک کردم.
ظهر که زنگ زده بود تا با یلدا حرف بزنه و بعد با من حرف زد بهش نگفتم میام خونه.
باید قبل اومدنش بیدار میشدم ...
*************
با یه گیجی ِ خاصی ساعت گوشیم و قطع کردم و بلند شدم.همونطور که روی تخت بودم به موهای وز شده و بهم ریخته ام نگاه کردم.خوبه بافته بودمش...
چهارزانو روی تخت جلو رفتم تا شونه بردارم.بافت هارو باز کردم و از اول دوباره شونه کردم موهامو...
بعدم دوباره بافتم....با هر بار خمیازه کشیدنم اشک از چشم هام می اومد ، صورتم و شستم و سالاد خیار گوجه ام و آماده کردم.
برای اینکه یه وقتی نرگش فکر نکنه بهش حسودی میکنم بهش زنگ زدم.
ماشالا مثل هر شب خونه ی مامان مونس پلاس بودند!! صداشم که همچین شاد و خوشحال...البته منم جای اون بودم از سرخوشی میمردم...یه شبه یه طور دیگه برای حاج بابا و مامان مولود عزیز شده بود.
دم به دقیقه ام که یا کادو میگرفت از طرفشون ، یا نگهش میداشتند...نرگسم خوب میدونست خونه ی مامانش از این خبرا نیست و واسه همین دو دستی چسبیده بود به مامان و بابای من.
اتفاقا وقتی فهمید برگشتم خونه ، دعوتم کرد برم خونه ی مامان و بابام!! یعنی جالبیش این بود ، که اون باید منو دعوت میکرد!
گفت که عکس سونوگرافی بچشون و روی کیک انداختن و یه جشن خودمونی دارند ، یه جوری پیچوندمش و بعد حرف زدن با سامان و مامان مولود ، تلفن و قطع کردم.
دور هم خوش باشند...والا تا وقتی ما توی اون خونه بودیم دم به دقیقه دعوا و بحث بود ، حالا که ما رو از خودشون دور کردن با اخلاق هاشون ، حالا هی جشن و سرور...منکه بخیل نیستم.
سالاد و توی بخچال گذاشتم و برنج آماده کردم.
به خدا امروز که خودم و توی آیینه نگاه میکردم دیدم خیلیم از این خانوم پرستاره قشنگ ترم...اصلا اگر حرفای مهتا هم درست باشه و یه حرفیم بین دوتا خانواده ی مریم و عطا رد و بدل شده باشه ، الان اونی که خانوم ِ این خونست منم و هیچکس قادر نیست جای منو توی این خونه بگیره.تازه که خونه ی دل عطا به این راحتی نه میذاره کسی بیاد نه بره!
فضولی و کنجاویم کشوندتم سمت آلبوم های عکس عطا...خبری از مریم نبود...دو سه بار چکش کردم ولی هیچی!
@romangram_com