#دلهره_پارت_254
_آره قبل خواب زدم براش...میاد پایین تبش؟
لبخندی زد و قدمی به سمتمون برداشت و نگاهی به یلدا انداخت
_این مدلی زیاد داشتیم ، ایشالا میاد پایین.محبت و مهربونی روحیه اش و برمیگردونه.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم
موقعی که داشت میرفت گفت
_کاری داشتی بهم خبر بده
_ممنون
پرستار که رفت آب جوش گرفتم و نسکافه واسه خودم درست کردم.
امشبم باید بیدار میموندم ولی صبح که مامان مولود می اومد بیمارستان حتما میرفتم خونه و یه دوش میگرفتم ، چند ساعتیم میخوابیدم و دوباره تا ساعت ملاقات برمیگشتم.
ساعت ملاقات که مامان مولود و عارف اومدن ، مهتا هم همزمان باهاشون رسید ، یکم فکر و خیال های حرف های مریم ، بهمم ریخته بود ، سعی میکردم نشون ندما ، ولی مهتا تا بهم رسید متوجه شد و سوال پیچم کرد.
_من امشب پیش یلداجون میمونم ، تو برو خونه فردا صبح قبل هشت بیا که من برم شرکت.
_نه خودم میمونم مهتا ، اصرار نکن
_حرفمو گوش کن دختر ، چشمات دیگه باز نمیشه ، الان برو خونه یه دوش بگیر ، چند ساعت بخواب بعدم یه شام خوشمزه برای خودت و عطا درست کن
_مهتا ، مریم یعنی عشق قدیمی ِ عطا بوده؟
بازوم و گرفت و کشید سمت در ، نمیخواست بقیه متوجه حرفامون بشم
_ساغر ، نخوابیدی داری هذیون میگی ها
_چرا حرفامو باور نمیکنی ، من زنم ، میفهمم ، به سن و سالم نیگا نکن مگه بچه ام؟
اخم کرد
_نمیگم بچه ای ، میگم اگرم بوده مال قبل توئه ، الان این فکر و خیال ها برای چیه؟؟ مثلا مریم نامزد ِ قبلی عطا!!
یهو چشمام چهارتا شد
_نامزد؟ یعنی نامزد داشته به من نگفته؟
اشک یه جوری توی چشمام جمع شد که مهتا جلوی خنده اش و گرفت
_دیوانه ، اینقدر تو سرت نبُر و ندوز ، شاید یه آشنایی ساده بود و به نتیجه نرسیده بودن ، یا شاید دختره از عطا خوشش می اومده ...تو قبلا خواستگار نداشتی؟
اسم اون پسره ی نچسبم یادم رفته بود، با بغض گفتم
_داشتم ...یکی
به انگشت اشاره ام که جلوش گرفته بودم نگاه کرد و لبخند زد
_قربونت برم ، خب ، فکر کنم اینم قبلا عطا خواستگارش بوده و بعدم منتفی شده ،
@romangram_com