#دلهره_پارت_253

به جای اینکه با آسانسور برم ، پر حرص خودم و به پله ها رسوندم و رفتم پیش یلدا
تا رسیدم بهش ، دیدم داره گریه میکنه ، یه جوری آروم و بی صدا که دلم براش لرزید و به کل یادم رفت که قرار بود به خاطر مریم و چرت و پرت هاش سیم جیمش کنم.
_چی شده یلدا؟
صورتشو ب*و*س کردم و روی صندلی کنار تختش نشستم
_بگو دیگه..دکتر چی گفت؟
گوله گوله اشک هاش می اومد ، دستمال روی پیشونیش و برداشتم
_میگه تبت باید بیاد پایین ، برای بچه خطر داره
دستمال و خیس کردم و توی دلم صلوات فرستادم ، این دکتر گور به گوری به من گفت چون تب عفونتی نیست ایرادی نداره!
_میاد پایین ، تو اگه آروم باشی میاد پایین
دستشو جلوی دهنش گرفت
با بغض پیشونیشو ب*و*س کردم و دستمال و روش گذاشتم.بهتر بود امشب و بیدار میموندم و دست و پاشو بیشتر پاشویه میکردم ،
_میخوای به مامان و خواهرت بگیم.پس فردا میفهمن ناراحت میشن.
میون گریه هاش گفت
_خودمم به همین فکر میکنم ولی جرئت نمیکنم به عارف بگم ، میترسم دوباره دعوامون بشه.
_عارف غلط کرده ، دیگه چغولیش و به مامان مولود میکنم ، اون بگه نه نمیاره عارف.توام فکرشو نکن ، این همه سال مامانت و خواهرت از خجالت عارف دراومد ، اوناهم همینطور...من که بیمارستان پیشت میمونم ، نمیذارم یه شب کسی غیر خودم پیشت باشه ، ولی برای احترامم شده باید به مادرت بگیم.دلش میگیره.تازه دعای مادر زود اثر داره ، اون دعا کنه تبت میاد پایین.
سرشو توی بغلم گرفتم و با گریه هاش اشکم و درآورد.فکر منم به حرف های اون دختره نچسب بود...شاید حتی گریه هام...
یلدا که آروم شد و خوابش برد ، دست و صورتم و شستم و پا و پیشونیش و پاشویه کردم.
عین بچه ها خوابش برده بود ، موهاشو روی بالش مرتب کردم و با خنده به شیکم ِ بزرگ برجسته اش نگاه کردم.
بقیه تخت ها که خواب بودند میشد با این هرمز خان یکم حرف زد.
سرمو نزدیک شیکم ِ یلدا بردم
_ببین من دوماد ِ ناز نازو نمیخواما ، بابات که رستم ، مامانتم که جاری ، تو حداقل آدم حسابی از آب دربیا ، یکم با دل این مادر راه بیا ، شیطنت نکن ، کمتر وول بخور ، یه کاریم بکن تبش بیاد پایین ، دلش میشکنه ها ، بعد به دنیا که بیای ، شیطنت که کنی همینطور که نگاهت میکنه یه آه میکشه که چقدر این بچه برای بدنیا اومدنش منو اذیت کرد...والا بچه های مردم تو تاکسی و توی راهرو هم به دنیا میان!! این چند ماه پرستاری از مامانت و کمک به مامان مولود ، اونقدر تند گذشت که امروز این دختره مریم پرسید چند وقته ازدواج کردین ، باورم نشد گفتم نزدیک ِ یک ساله! ..آخ حرف مریم شد...هرمز جان ، نمیدونی دلشوره داشتن چقدر بده ، اینکه هی بترسی و تنت بلرزه ، من از وقتی با عطا ازدواج کردم خدایی از همه چی شانس آوردم و با همه چی تو دبه عسل افتادم.ولی این دختره یه جوری بهم میگه که یا عطا قبلا بهش نظر داشته یا این دختره...هرچیم که باشه من الان عروسم...ولی کاش بچه دار میشدم...تو میتونی به خدا بگی یکی شبیه خودت و به منم بده؟...آخ آخ..نه! تو خیلی اذیت میکنی ، بگو اگر میخواد بچه بده اذیت نکنشو بده ها...وگرنه نده...والا...کم سختی کشیدم تو زندگیم.حالا بخوام غصه بچه دار شدن و نشدنشو بخورم.
آهی کشیدم و با صدای در اتاق سرم و از شیکم یلدا دور کردم.
پرستاره بدون اینکه نگاهم کنه سمت تخت دیگه ای رفت و سرمشو چک کرد.
_خوبی خوشگل؟خسته نباشی،جاریت در چه حاله
چشم هام به خاطر گریه میسوخت ،لبخند زدم
_ممنون،میخوام پاشویه اش کنم تبش بیاد پایین
_کار خوبی میکنی ، شیافت زده؟

@romangram_com