#دلهره_پارت_252

خودش کم کم داشت نخو میدادا..
_یه سال نشده ، یه ماه و ده روز دیگه میشه یه سال
_چه دقیق یادته
_خوشبختی یاد آدم میمونه
_پس خوشبختین!! سابق بر این ، من آقا عطارو خوب میشناختم ، یه خصوصیت های اخلاقی دارن که شبیه دیکتاتورهای مهربونه!
نگاهم یهو از دیوار ِ رو به روم چرخید سمتش...دیکتاتور مهربون؟!
یه جوری تن و بدنم لرزید که حواسم نبود دستمو دارم مشت میکنم و لیوان ِ یه بار مصرف لای دستم له میشه و آب داغ نسکافه دستمو میسوزونه!!
_آخ
سریع بلند شد و چند تا دستمال کاغذی آورد
با خنده ی موزیانه ای که دلم میخواست جر بدم دهنشو خندید
_چرا خودت و میسوزونی؟
با اخم لیوان و توی سطل آشغال انداختم و آقایی که مال همون کافه بود صدا زدم ، اومد جلوی پامو تمیز کرد و ازش معذرت خواستم.
خدا مرگت بده ساغر...اگه این گند و نمیزدی میتونستی حرفو ادامه بدی ...
نشستم سرجام و با استرس روسریم و مرتب کردم.
_ناراحت شدین از حرفم؟ آخه ما یه دوره ای با خانواده ی عطاخان رفت و آمد داشتیم.
چرا میگفت خانواده ی عطا خان؟ چرا نمیگه خانواده ی یلدا؟ چرا نمیگه خانواده ی مامان مولود؟
_آدما تغییرمیکنن مریم جان ، شاید عطا با اون چیزی که شما میشناختین فرق کرده باشه
همچین خنده ی لوندی کرد که دندون های یه دست سفیدش چشممو زد
_امروز دیدمشون ، به نظرم اصلا عوض نشدن ، یکم مردونه تر و جاافتاده تر شدن.کجا آشنا شدین باهم؟
کف پاهامو با حرص به زمین فشار دادم.
_سنتی ازدواج کردیم، برادرم دوست صمیمی ِ عطا بود
دوباره از همون خنده ی چندش کرد
_پس برادرتون انتخاب هوشمندانه ای کردن.
دیگه نمیتونستم این چندش و بیشتر از این تحمل کنم ، بلند شدم و با شمرده شمرده گفتم
_باید برم...فعلا
بلند شد و باهام راه اومد
_منم باید برم ،

@romangram_com