#دلهره_پارت_251

شربت بعد شیرکاکائو ، خیلیم خطرناک نبود! بود؟
_من راحتم ، تعارفم ندارم.
لیوان شربت و سر میکشیدم که یه جوری نگام کرد.
حالا اگر بهش میگفتم چرا داری اینطوری نگاهم میکنی مثل پسرش زیربار نمیرفت.
عارف دست پر برگشت ، اونقدر خوراکی برای یلدا خریده بود که یهو دلم خواست من جای یلدا بودم و عطا برام اینکارارو میکرد.
***********
شب شامو که خوردیم ، خیلی حوصله حرف زدن با عطا نداشتم ، یعنی هرازگاهی یه سری تکون میدادم و یه آهان و اوهونی میکردم ، حتما میذاشت به حساب خستگی و نخوابیدن ِ دیشبم ، اما باز نمیخواستم زحمتی که کشیده بود و پایمال کنم.یه جوری وانمود کردم که احساس کنه دارم به حرف هاش دقیق گوش میدم ، با اینکه غذاشم مثل همیشه خوشمزه بود ولی خیلی هم نخوردم.
بعد شام ، توی کافه بیمارستان چایی خوردیم ، از حال و هوای زن های پا به ماه بهشون گفتم و اونایی که بچه هاشون به دنیا اومده ، وسط حرف هاش هی میگفت ماهم بچه داری میشیم ، تجربه میکنیم و ...
یه حرفایی که بیشتر منو میترسوند و بیشتر بهم گوشزد میکرد که فعلا نباید جلوی عطا از حرفای دلم بگم ،احتمال بود یهو دلش برام بسوزه و دست از مراقب های همیشگیش برداره ، بعدم من...
کاش دکتره دلمو خالی نمیکرد.پیش دکتر یلدام میتونم برم ، برای خودش اسم و رسمی داره و دکتره خوبیه ، ولی خب اگر میرفتم و یهو دکتر جلوی یلدا میگفت ، خیلی بد میشد.
اصلا دوست نداشتم کسی باخبر بشه که من چند تا مشکل بزرگ دارم که تا برطرف نشدنش نمیتونم بچه بیارم.
وقتی برگشتم بالا یلدا با یکی از هم اتاقی هاش حرف میزد.مسواک زدم و صندلی خوابم و باز کردم...
سعی کردم غیر م*س*تقیم بحث و بکشونم سمت ِ مریم ...وا نمیداد لعنتی ، فقط از حرفاش فهمیدم یه مدت دوست خواهرش بوده و بعد توی روضه ها و مهمونی ها رفت و آمدشون بیشتر میشه.
بعدم پرسیدم چرا یه مدت نبوده و دوباره از کجا پیداش شده ، که گفت برای درس خوندن میره شهرستان ، دیگه ازش خبری نمیشه.
ولی من به ساغر بودن خودم شک میکردم اگر ثابت نمیکردم که رفتار امروزشون بعد دیدن مریم حسابی تغییر کرد.انگار که پشت این دختر یه رازهایی هست که نمیخوان به من بگن!
آهی کشیدم و غلت نصفه و نیمه ای روی صندلی زدم.با صدای جیرجیر صندلی و بعدم نوچ کردن ِ تخت بغلی ، لبمو گاز گرفتم تا فحشی ندم.
البته که حق داشت ، صدبار غلت زدم ، این صندلیم که هی صدا میداد.
فکرم حسابی بهم ریخته شده بود ، از یه طرف این دختره و رفتار کاملا مشکوک عطا ، از یه طرفم این مریضی ِ تو مخ که نمیذاره منم مادر بشم.
البته که عطا همیشه مهربون بود ، همیشه هوای منو داشت ولی حس زنونه ام به من هشدار میداد درباره ی مریم...هشداری که باید جدیش میگرفتم.
***********
صبح ، صبحونه ی یلدارو که دادم ، دکترش برای ویزیت اومد و منو از اتاق بیرون کردن ، رفتم کافه ی پایین تا نسکافه بگیرم و از این خمیازه کشیدن که کم کم داشت کفر منو درمیاورد و دیوونه ام میکرد ، خلاص شم که اون دختره دوباره سرراهم قرار گرفت.
باهم نوشیدنی گرفتیم و درست همونجایی که من نشستم ، نشیمنگاه محترمشو گذاشت!
_دکترها نیم ساعت ویزیتشون طول میکشه!
بدون اینکه نگاهش کنم به ته لیوانم که اصلا معلوم نبود خیره شدم
_نه اتفاقا دیروز ده دقیقه ام بالای سرش نبود.
میفهمیدم داره این پا و اون پا میکنه تا باهام حرف بزنه ، همون موقع بود که به این فکر کردم اگر با عارف حرف بزنم ، راحت تر میتونم از زیر زبونش درباره ی این دختر حرف بکشم.
_چند وقته ازدواج کردین؟

@romangram_com