#دلهره_پارت_250
شاید حق با عطا بود...کف دست های سردشو دو طرف لپ هام گذاشت
_دستات انرژی مثبت میده.
یکم به فشار دستاش اضافه کردو خندید
_به عارف میگم....ناراحتم نمیشه.
سرمو عقب کشیدم و ما بقیه شکلاتم و توی لیوان یه بار مصرفِ خالی انداختم
_نه میمونم ، بذار فعلا به خانواده اش نگن ، اونام همچین مایل نیستن از این دختر پرستاری کنن ، دفعه پیش خواهرش یه ایشش و اوششی راه انداخته بود که به خاطر یلدا نبود کوبیده بودم فرق سرش!
خندید و دستامو گرفت تا بلند بشم.
_عطا شام چی بخوری؟
_شام درست میکنم میارم بیمارستان ، بیای پایین باهم بخوریم.
با اینکه ذوق زده شدم اما وانمود نکردم
_نمیخواد ، یلدا تنها میمونه توام خسته ای
_من که همیشه خدا خسته ام ، ولی تو رو ببینم حالم خوب میشه ، یلدا خانومم اندازه نیم ساعت چهل و پنج دقیقه تنها میذاری دیگه ، چیزی نمیشه
_منکه راضی نیستم خودتو اذیت کنی ولی اگر فکر میکنی با این شام ، میتونی بار گ*ن*ا*هت و کم کنی ، بهت اجازه میدم.
با تعجب و خنده ای که به نظرم بیشتر برای خونسرد نشون دادنش بود گفت
_فقط یه شام ساده است ، بدون هیچ قصد و نیتی.
میتونستم ازش قسم و قول بگیرم ولی دلم نیومد دروغ بگه! من که عطارو میشناختم ، یه چیزی توی چشم هاش هست که من ازش بیخبرم و نمیخواد بگه.
_باشه قبول.نمیای بالا؟
_نه ، رفتی از بقیه خداحافظی کن .
_از همه؟
باتعجب اخم کرد
_همه؟
دستی براش تکون دادم و خداحافظی کردم.
وقتی برگشتم بالا ، خبری از مریم نبود ، مامان مولود کمک کرده بود تا یلدا یکم بشینه .
_عطا کو مادر؟
_رفت خونه مامان
لیوان شربت و سمتم گرفت
_میرفتی توام باهاش ، امشب و من پیش یلدا میموندم
@romangram_com