#دلهره_پارت_249

نفس بلندی کشید و عطا که کنارم ایستاد ، صورتشو ب*و*سید و احوالپرسی کرد.
یکم که حرف زدیم ، برای دیدن یلدا راهی اتاق شد ، منم میخواستم برم تا برخورد مامان مولود و با مریم ببینم ولی عطا بازوم و گرفت و به بهونه ی راه رفتن ، کشوندتم پایین...
_عطا...
_جانم؟
_این دختره رو میشناختی توام؟
هر دو چهارزانو روی چمن ها نشسته بود و من شکلات تلخم و با شیرکاکائو میخوردم.
_آره میشناسم.
خوب میدونست وقتی اینطوری زل میزنه بهم ، من تمرکزم و از دست میدم.
_چاییت سرد شد عطا.
نگاهشو که به لیوان دوخت دوباره پرسیدم
_چرا وقتی دیدیش یه طوری شدی؟
سرشو بلند کرد ، من دستپاچگی و اضطراب عطارو از بر بودم.
_نه...طوری نشد
اخم هام توی هم رفت
_همتون جلوش یه مدلی هستین که من تعجب کردم.عارف که اخم هاش توی هم رفت ، یلدام لال ، توام که ...
یه جوری خندید
_نه ...اشتباه میکنی
اشتباه نمیکردم ، من به خودم و حس ِ ششمم شک نداشتم.فقط..نمیدونم چرا ..ترسیدم کنجکاوی کنم وبه چیزی برسم که اصلا دوست ندارم!!
_بخور دیگه
ناراحت شدم و بهم ریختم...حتما این روزا من زیادی حساسم ، هر سلام و علیکی و به منظوری میگیرم.
_ساغر ...
با لب و لوچه ی آویزون نگاهش کردم.
_عطا...چیزی بین تو و مریم بوده؟
چشم هاش...چشم هاش...
_مریم قبلا نامزد عارف بوده؟
صدای بی صاحاب شدم اگر نلرزیده بود ، به سوال و جواب هام ادامه میدادم
_ساغر ، تو چرا خودتو اذیت میکنی.فکر کنم به خاطر خستگیه ، به عارف میگم به خانواده ی یلدا خانوم بگه خودشون بیان.

@romangram_com