#دلهره_پارت_248
وسط همین خنده ها بود که عطا پرده رو کنار زد ، اول از همه منو نگاه کرد ، بعدم به عارف که هنوز میخندید و ریش هاشو میخاروند.
_سلام..
یه قدم که برداشت ، متوجه اون دختره شد ، مریم زودتر سلام کرد ، حالت معذب و خوشحال مریم و نگاه ِ دستپاچه ی عطا ...
یه جوری مریم لبخند زد که اخم هام رفت توی هم.
_خوبید یلدا خانوم...
یلدا هم یه طور ِ عجیب و غریبی بود.
_خوبم، چرا زحمت کشیدید ، من که همینجوریشم شرمنده شما و ساغر هستم.
عطا دست گل و روی میز گذاشت ، چشماشو پایین انداخت و با چند قدم فاصله از مریم ایستاد.
یه حالی شدم یهویی ، بدنم یخ ِ یخ بود ولی قلبم تند میزد و نوک انگشت هام گز گز میکرد...چرا این دختره نگاهش اینقدر وقیح و پرو بود؟
اگر اینجوری نچسبیده بودم به صندلی بلند میشدم و عطارو به بهونه ای میکشیدم بیرون از اونجا ...ولی...
_ساغر جان ، یه لحظه میای
عطا که صدام زد ، دوباره به دختره نگاه کردم و جو ِ مزخرف و سنگینی که برعکس تخت های بغلی بود
عارف با انگشت اشاره اش فرق سرم زد
_شوهرت امر میکنه باید مثل فنر بپری
به خنده ی پت و پهنش یه لبخند زدم و بلند شدم.
عطا بیرون اتاق ، در حالی که دستش و به حالت فکر کردن زیر چونه اش گذاشته بود راه میرفت.
به در تکیه دادم و نگاهش کردم.
چرا حس بدی توی تنم افتاده بود؟ ولی خب عطا این ماه های آخر همیشه همینطوری توی خونه راه میرفت و فکر میکرد...چرا فکر میکنم این حالت ِ عطا به خاطر دیدن ِ این دخترست؟!
_عطا
وایستاد و لبخند زد
_جانم
نگاهی به اطرافمون انداختم ، مامان مولود و دیدم که آروم آروم داشت سمتمون می اومد.دوییدم سمتش بغلش کردم.
_سلام عشقم
نفس نفس میزد و صورتش گل انداخته بود ، صورتم و محکم ب*و*سید
_سلام عزیزدل ، خوبی مادر ، خسته نباشی
خستگی هام و که مخفی کرده بودم ولی انگار نخوابیدن دیشب حسابی توی صورتم معلوم بود.
_خسته نیستم...با یلدا خوش میگذره.شما خوبید...
@romangram_com