#دلهره_پارت_247
یه چند دقیقه ای یه گوشه وایسادم و بابامو نیگا کردم.دروغ نبود حرفم ولی بعد حامله شدن ِ نرگس ، همون چند روز یه بارم که به مامان مونس زنگ میزدم و میفهمیدم هر دفعه برای عروسش یه کادویی گرفته یا برای نوه ی تو راهیش دلم میگرفت.
دیگه همه ی توجه ها سمت نرگس بود و سامان...حتی از سهراب شنیده بودم که دیگه حاج بابا به پر و پای سامان نمیپیچه و باهم دعوا نمیکنن ، من که از خوشی ِ بقیه ناراحت نمیشم ولی خب توی این شرایطی که خانواده ی شوهرم به یلدا میرسیدن و حواسشون به عارف بود و از یه طرف خانواده ی خودم همه توجهشون به نرگس بود ، من حسادت کنم ، واقعا کسی میتونست خودشو جای من بذاره و بگه حسادت نمیکنم؟!
مامان مولود و حاج بابا که رفتند ، عارف سرو کله اش پیدا شد ، یه قیافه ی درب و داغونی به خودش گرفته بود که تا از در اومد تو ، یلدا یه "بمیرم"ی در وصف شوهرش گفت.
با حالت چندشی به موهای بهم ریخته اش نگاه میکردم ، کنار تخت نشسته بود و یلدا دست برده توی موهاش تا یه سرو سامونی بهش بده.
پرده هارو کشیدم و بیرون اومدم از اتاق ، تخت های بغلی هم ملاقاتی داشتند .
همینطور که توی راهرو راه میرفتم و به اتاق ها سرک کشیدند ، به اونایی که زایمان کرده بودند و بچه بغل داشتند.یه حسرتی توی دلم داشت شکل میگرفت که میترسیدم منو از پا دربیاره.
دکتر زنانی که رفتم منو خیلی ترسوند ، از لحنشم ناراحت شدم و به خودشم گفتم...با بی رحمی گفت ، من به بیمارهام امید الکی نمیدم ، تو این دوره زمونه اکثریت برای بارداری مشکل دارند.
از ترسمم آزمایش هایی که برام نوشت و نرفتم بدم.
آهی کشیدم و قدم دیگه ای برداشتم که سینهبه سینه ی اون دختره مریم شدم.
یه سلام سنگین بهم داد و منم سنگین وزن تر از خودش جواب دادم ، از پشت سر دیدمش که به اتاق ِ یلدا رفت برای عیادت.
هرکاری کردم تا فضولیم و کنترل کنم نشد ، چند تا آب معدنی خریدم و برگشتم به اتاق...
پرده رو کنار زدم ...عارف مثل برج زهرمار ، کنار تخت نشسته بود و مریم بالای سر یلدا ایستاده بود.
عارف آب معدنی هارو که دستم دید بلند شد
_میگفتی برم بخرم
بطری هارو از دستم گرفت و از گوشه ی چشم به یلدا نگاه کردم که ساعت بود.
_چیزدیگه میخوای؟ برم بگیرم
تشکر کردم
_نه همه چی هست
سمت مریم نرفتم ، روی صندلی که عارف نشسته بود نشستم و عارف اومد پیشم.
_خاله ریزه دیشب نخوابیدیا
اون طرف تخت که سکوت بود.
خندیدم و برای خالی شدن حرصم یادآور شدم بهش
_آره برای همینم نذاشتم تو بخوابی.
اون ته ریش بهم ریخته اش و اگر درست میکرد و دیدن یلدا می اومد ، میمُرد؟
صدامو پایین آوردم و اشاره کردم یکم نزدیکتر بیاد
_فردا میای این ریختی نیا ، برو شوهرای مردم و نیگا کن ، به خاطر زنشونم شده به خودشون رسیدن.آخه این مزرعه چیه رو صورتت ،
عین دیوونه ها بلند بلند خندید و از خنده اش یلدام هم صورتش باز شد.
@romangram_com