#دلهره_پارت_246

تبش به نظرم هنوز پایین نیومده بود ، سعی کردم فکرای منفی و ول بدم بره!امروز کم حرص نخورده بود ، حتما تا فردا و پس فردا بهتر میشد مامان هرمز!!
قبل اینکه دستمال و روی پیشونیش بذارم ، موهای خیسی که چسبیده بود به پیشونیش و کنار زدم .قبل اینکه احساساتی بشم و گریه ام بگیره ، دستمال و گذاشتم روی پیشونیش.
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم ، حوصله ام سر رفته بود ، گوشیم و برداشتم تا بازی کنم که دیدم عارف پیغام داده "ساغر جان ، بیداری؟ یلدا خوبه؟"
ساعت دوازده پیام داده بود و ساعت دو تازه دیدم!
بدجنسیم گل کرد و شماره اش و گرفتم.بوق سوم و نخورده با صدای خواب آلوده و ترسیده جواب داد
_جانم چی شده؟
حرصی گفتم
_خواب که نبودی...
قبل اینکه جواب بده ، دوباره آچمزش کردم
_آدم نگران که خوابش نمیبره ، مگه نه؟!
بعد چنتا سرفه که خفه نشد و اکسیژن پیدا کرد ، هول هولی جواب داد
_نه خواب نبودم ، طوری شده؟
خونسرد گفتم
_نه ، پیام داده بودی گفتم یه گزارش کامل از فشار و درجه تبش بهت بدم که تا عمر داری از کاری که کردی پشیمون بشی.
_به خدا دارم دیوونه میشم ساغر ، اذیت نکن ، غلط کردم...چطوره حالش...
_اذیت نمیکنم ولی تبش پایین نیومده ،پاشویه اشم کردما ، ولی...
_راست میگی؟
صدای نگران عارف ، غصه دارم کرد
_به جون عطا راست میگم ، حالا ایشالا تا فردا تبش پایین میاد ، دکترش گفت همینکه تبش به خاطر عفونت نیست باید خداروشکر کنیم ، این تبم به خاطر فشار عصبیه.صبح شیاف بهش میزنم ، میاد پایین تبش
صدای نفس هاشو فقط میشنیدم.
نگاهی به یلدا انداختم که غرق خواب بود.
گوشی و نزدیک دهن و بینی ِ یلدا نگه داشتم.بعد چند دقیقه ، گوشی و چسبوندم به گوشم:
_فکر کردم شاید دلت برای صدای نفس هاش تنگ شده باشه.فردا که میای دیدنش؟
کشت خودشو تا قبل ِ قطع کردن تلفن بگه "میام"
دیشبو که اصلا خوابم نبرد ، ولی وقتی یلدا بیدار شد ، بهش گفتم یه خواب درست و حسابی کردم.البته که دروغم لو رفت چون خانوم ِ تخت رو به رویی پشت بند ِ حرفم گفت "پس چرا هر وقت بیدار شدم تو داشتی راه میرفتی؟"
یه جوری ماست مالیش کردم ولی یلدا فهمید به نظرم.
ساعت ملاقاتی ، مامان مونس و حاج بابا اومدن دیدن یلدا ، بعد چند وقت ندیدنشون ، یه ذوقی کردم که انگار دیدن ِ من اومدن و اونی که حاملست منم!

@romangram_com