#دلهره_پارت_245
ادای خودشو درآوردم
_عطا؟
پلکش پرید و از اون شق و رقی دراومد
_آخه ما از آشناهای دور ِ یلدا جون هستیم ، سال ها رفت و آمد خانوادگی ، آدمو از این القابِ خانوم و آقا دور میکنه!
روی صندلی نشستم و پا روی پا انداختم و "بله "ی کشداری گفتم شبیه خر خودتی!!
دختره ی پر فیس و افاده ، یه ذره از موهاشو که بیرون افتاده بود ، توی مقنعه اش داد و دوباره به یلدا نگاه کرد.
حس خوبی ازش نگرفتم...اصلا اصلا اصلا
_ببخشید من خوابم گرفته ، اگر میخواید یلدا جون و نگاه کنید ، تشریف بیارید روی این صندلی بشینید.من اون جا صندلی ِ خوابمه...
یه جوری شوکه شد که تا ته جیگر و قلوه ام خنک شد!
_من دیگه میرم ، حالا فردا اگر تونستم بهشون سر میزنم
فقط سر تکون دادم و پایین صندلیم و کشیدم تا باز بشه .
_فعلا خانوم ِ ...ساغر!
لبخند زورکی زدم
_بسلامت مریم جان
با رفتنش دندون هامو روی هم فشار دادم ، همون موقع بود که خانومی که روی تخت رو به رویی بود زد زیر خنده..
_دختر تو خیلی با نمکی ، واقعا میگی ازدواج کردی؟
اینم میخواست منو دیوونه کنه ، دوباره دندونم و روی هم فشار دادم و دست ِ چپم و جلوش تکون دادم
_وای کاش زودتر دیده بودمت ، به خدا داداشم در به در دنبال یه زن شیطون میگرده
پوفی کشیده و در کمد و باز کردم ، لحاف و بالش اونجا بود
برای خودم برداشتم و روی صندلی دراز کشیدم.واقعا خوابم می اومد اما برای منی که هرشب با غلت زدن هام عطا رو کفری میکردم و خودم و ویخواب ، این یه تیکه جا دور از جون مثل قبر بود.
طاق باز خوابیدم و به قیافه ی مریم فکر کردم که توی هیچ آلبومی حتی آلبوم های خانوادگی یلدا ندیده بودمش.دختره یه جوری عطا گفت که تا حالا من عطارو اینطور تلفظ نکرده نبودم.
نکبت..نصفه شبی بدتر منو بی خواب کرد.حالا بعید نبود که در آرزوی این به سر میبرده که عطا بره خواستگاریش و بعدم نرفته!
با حرص موهامو خاروندم و کش سرم و از مچم باز کردم.
ممکنه عطا قبل من از این دختره پر ناز و ادا خوشش می اومده؟ نه بابا...عطا اگر قبل من عاشق بود حتما میگفت...اصلا به عطا نمیاد قبل من به کسی نگاه کرده باشم.
هی ساغر ، این همه حساسیت و وابستگی به شوهر خوب نیست! صد دفعه بهت گفتم خودت و وابسته عطا نکن ، همین دو ماه پیش میخواست یه سفر بره کربلا ، گفتی من میترسم نمیام ، توام نرو ، حالا گور به گور شده تو میترسی ، چرا نذاشتی پسره با همکاراش بره؟
هی خواهر...کی و نصیحت میکنی...همین الان که پیشم نیست و صدای نفس هاشو نمیشنوم ، خوابم نمیبره ، چه برسه بذارم چند روز بره مسافرت.
نیم خیز شدم و به تخت های کناری و رو به رویی نگاه کردم که خواب بودن ، دمپاییم و پوشیدم و دستمال و از روی پاهای یلدا برداشتم.
@romangram_com