#دلهره_پارت_244

از بالای عینکش ، چشم های زاغشو روم انداخت
_چه نسبتی باهاش داری
_جاریشم
نگاهشو طولانی ازم گرفت و دستمال نمدار و دوباره روی پیشونی ِ یلدا گذاشتم.
_شما پرستار اینجا هستید؟
لباسش به نظر شبیه پرستارا می اومد
_تازه مشغول شدم ، البته برای این بخش نیستم.
دستمالی که تازه گذاشته بود و برداشت و یکم بعد دستشو روی پیشونی یلدا گذاشت.
_بیدار شد ، سلام منو بهش برسونید.
پس یلدارو میشناخت! چه خوب...اینطوری خیالمون راحت تر میشد که اینجا آشنایی هم هست.
_دوست یلدا هستین؟
_از آشناهام...
قیافه ی بی روحش بالاخره یه لبخندی زد ، دستشو سمتم دراز کرد
_من مریمم.
لبخندی زدم و انگشتای سردشو لمس کردم
_منم ساغرم.خوشبختم از آشناییتون
یکم سرتکون داد و بعد نگاه طولانی به یلدا انداخت.
_حتما خیلی اذیت شده ،
روی صندلی ِ کنار تخت نشستم
_آره متاسفانه ، البته من و بقیه خیلی تلاش کردیم تا سختیشو حس نکنه ، ولی خب ، نشد...بچه بیشتر که غصه ی مارو خورد ، غصه ی خودشو نخورد!
تک خنده ی آرومی زد
_بچه؟
خندیدم و یهو انگشت اشاره اش و جلوی دهنش گرفت
_لطفا مراعات کنید ، وقت استراحته بیماراست!
همچین از حرکتش جا خوردم که لبخند کوفت لبم شد و ماسید،
"ببخشید "ی گفتم و به بقیه تخت ها نگاه کردم ، یکی که داشت با تلفن حرف میزد یکیم که از خودش سلفی میگرفت اون یکی ام زل زده بود به بیرون!
_شما همسر ِ عطا هستید؟

@romangram_com