#دلهره_پارت_243

_هیچی ، اشتها نداشتم
جلوی خمیازه ام و گرفتم و یه قلپ از نسکافه ام خوردم.
_منم شاممو نخوردم ، بو میداد مرغش
_یلدا خانوم خوبه؟
_آره...همش تو چُرته ، تبش پایین نمیاد اعصابمو خورد کرده ، یکم پاشویه اش کردم گفتم زنگ بزنم ببینم شوهرم یه وقت بهم خ*ی*ا*ن*ت نکنه!
صدای خنده اش خسته و له بود
_کی و پیدا کنم از تو بهتر؟
_خیالت جمع ، اون موقع که دلت هوایی بشه به همین حرفی که زدی میخندی
_من حرفیو که باور نداشته باشم نمیزنم
_آفرین به تو ، حالا مثل یه بچه ی خوب برو یه لیوان شیر با خرما بخور بعد بخواب
_خوابمم نمیبره ، اصلا تو خونه نیستی هیچی سرجاش نیست!
با حرص شمرده شمرده گفتم
_نکه من خونه ام ، بیداری و ورِ دل ِ من ،حالا که نیستم چشمات عین ِ وزغ بازه!
اینبار بلندتر خندید...
_از دست تو ، باور کن نیستی حالم یه جوریه.انگار یه گم کرده دارم.
ذوق ِ جمله ای که عطا گفت ، مثل یه خون توی رگ هام جریان پیدا کرد و لپ هام گل انداخت
_فدات بشم من ، تا منو از موندن پیش یلدا پشیمون نکردی ، گوشیو قطع میکنم.مراقب خودت باش ، صبحونه ام مفصل بخور.
با خنده ازم خداحافظی کرد و تلفن و قطع کردم.
لپ های گرم و گل انداخته ام و چسبوندم به پنجره تا خنکای پاییز و لمس کنم.خدایا ، چقدر خوبه که عطا هست ...چقدر خوبه که تو منو دوست داری ...نذار هیچی بین ما فاصله بندازه ، دیوونه بازی های من ، بهونه گیری هام ، بچه شدن هام ، یا منو آدم کن ، یا صبر عطارو بیشتر ...
دستشوییمو رفتم و مسواکمو زدم.کش و قوسی به کمرم دادم و داخل بخش برگشتم.
وقتی وارد اتاق ِ مشترک یلدا با سه نفر دیگه شدم ،دیدم یه پرستاری بالای سر یلداست
سریع قدم هامو تند کردم تا به تخت برسم.
_سلام خانوم پرستار
نگاهی به فشارخون هایی که پرستار های قبلی از یلدا گرفته بودند انداخت.بی تربیت نمیدونست جواب سلام واجبه؟
_شما همراهشی؟
ابرویی بالا انداختم و دستمال و از پیشونی یلدا برداشتم
_بله

@romangram_com