#دلهره_پارت_242

_مشکلت پولشه؟
بالاخره موهاشو ول کرد و سرشو بالا آورد..چشماش یکم نم دار شده بود
_ساغر ، کاش به دکترش میگفتی ، انتقالش بدن بیمارستان دولتی، اونجا هم هست!
اخم هام توی هم رفت
_عارف جان مخت تکون خورده؟ رفتم امور مالی گفت دفترچه بیمه رو بیارید ، فقط شب هایی که میمونن باید هزینه همراهشو بدین..حالا اونم شب سی تومنه که خودم میدم.تو نمیخواد غصه بخوری..عطا که نمُرده ، داداش شده برای همین روزا...
یکم صورتش باز شد
_راست میگی...بیمه رو حواسم نبود...پس این چند هفته رو هزینه اش و میده؟
حوصله توضیح دوباره نداشتم ، قبل اینکه رومو کنم به سمت مهتا ، با حرص گفتم
_یه بار گفتم! فکر کن یادت بیاد
بعدم رومو کردم به مهتا که هی چشم و ابرو برام می اومد
_چیه؟
سرشو نزدیکم آورد
_بی تربیت این چه طرز حرف زدنه...زشته به خدا...بهشون برمیخوره
دور از چشم عارف که هی به خودش میپیچید و هرازگاهی ناله میکرد به مهتا گفتم
_هیچم زشت نیست ، بذار آدم بشه اگر بودی و میدید چجور صداشو انداخته بود توی سرش...برای هیچ کدوم از این مردا نباید دلسوزی کرد.همین خود تو ...چقدر دلت برای داداش گنددماغ من سوخت؟
صورت خسته اش و جلو کشید و نگاهی به عارف که پشت سرم بود انداخت
_بیچاره چه حالیه ، خب بره یلدارو ببینه خیالش راحت بشه
آخ اگر مهتا میفهمید چه دروغی سر بیهوشی یلدا گفتم ، پوستمو میکند!
_روش نمیشه ، ولش کن
مهتا با ناراحتی سری تکون داد و بلند شد
_من دیگه برم ، برای تو ، چیزاهایی که ممکنه لازم داشته باشی و میخرم میارم ، بعد میرم
سریع بلند شدم
_نه تو رو خدا این کارو نکن ، شب عطا میاد بعدم عارف هست
"باشه" ای گفت و سمت عارف رفت و ازش خداحافظی کرد.
حوصله ی عارف و نداشتم ، برای همین به بهونه ی اینکه ببینم یلدا بهوش اومده یا نه ، داخل بخش رفتم.
******
_غذا چی خوردی؟

@romangram_com