#دلهره_پارت_241
نفس نفس میزد ، خم شد و دست روی زانوهاش گذاشت.
_یلدا... حالش... چطوره؟
مهتا که از روی صندلی بلند شد ، دستم و جلوی صورتم گرفتم ...واقعا شاید اولش ادا درمیاوردم ولی وقتی لحظه به لحظه ی ناله کردن های یلدا یادم می اومد ، اشک هام خود جوش راه افتادند.
_آقا عارف خدا رحم کرد ، بشینید نفستون سرجاش بیاد
با صدای دور شدن پاشنه ی کفش های مهتا و بعدم ولو شدن عارف روی صندلی ، دستمال و از جلوی چشم هام پایین آوردم.
چشم هاشو بسته بود و نفس نفس میزد.
_دلت خنک شد؟
ساعد دستشو روی چشمش گذاشت و لب گزید
_خاک سر ِ من...خاک بر سر ِ من
با گریه حرفشو تایید کردم
_واقعا خاک بر سرت!
ساعد دستشو از روی چشم هاش برداشت و یهو زل زد بهم! حالت ترسم و به گریه تغییر دادم
_بدبخت بیهوش شد ، نمیدونی چقدر ناله کرد ، مُردم تا رسیدیم بیمارستان ، تازه الانم بیهوشه
تکیه اش و از پشتی صندلی برداشت
_چی؟ بیهوشه؟
تا مهتا بهمون نرسیده بود باید جمعش میکردم
_آره ، البته بهوش اومد ، یکم باهم حرف زدیم ولی دوباره ...
_دکترش و گفتی بیاد؟
_دیدش...باید بمونه بیمارستان تا وقت ِ زایمانش
ترس و اضطراب و کاملا از صورتش میشد فهمید ، حتی از صداش که میلرزید.
_جدی میگی؟ بدبخت شدم که
اشک هام و پاک کردم و با تعجب پرسیدم
_برای چی؟ تو مگه میخوای بمونی پیشش؟ ماشالا با این اخلاقت که نمیذاری مادر و خواهرش بیان ، مامان مولودم که نمیتونه ، منه بدبخت باید بشم پرستارش
آرنج دستاشو روی زانوش گذاشت و سرشو به جلو خم کرد.
وقتی چنگ انداخت به موهاش سرمو یکم جلو بردم...لامصب با این اخلاق و مشکلاتشون یه موی سفید نداشت بعد عطای بدبخت ِ من ...
_آقا عارف این آبو بخورید ، آروم میشید
سرشو بلند نکرد ، فقط زیر لب تشکری گفت و مهتا لیوان و روی صندلی که بین ِ من و عارف خالی بود گذاشت.
@romangram_com