#دلهره_پارت_240

_ساندویچ برات گرفتم ،
زبونم و روی لبم کشیدم و بوی ساندویچ ها دلم و قیلی ویلی داد
یه گاز محکم به ساندویچ هادداگم زدم و با دهن پر ،گفتم
_یادم باشه به عطا هم خبر بدم
نگاه پر حرصی بهم انداخت و روی لپ ِ ورم کرده ام زد
_خودم خبر میدم ، میترسم تلافی دعوای عارفم سر اون خالی کنی
گوشی تلفنش و درآورد و شماره ی عطا رو گرفت ، یه گاز دیگه زدم و یه تیکه خیارشور بیرون دهنم آویزون موند.
_درست بخور زشته
اصلا من وقت هایی که استرس میگرفتم و ذهنم درگیر فکر و خیال میشد ، یه رستم نامی معده ی منو میرفت و میکشید ، کش اومدن معده ام که منجر میشد به پرخوری...
این وسط یکی دیگه سر اون یکی داد زده ، معده ی من باید هی دفع کنه و هی جذب!
_سلام عطا خان...حال شما خوبه خسته نباشید ، من پیش ساغرم ،راستش امروز حال یلدا خانوم بد شد ، منو ساغر آوردیمش بیمارستان...خداروشکر بهترن ، ولی باید تحت مراقب باشن...بله...نه ساغر حالش خوبه
به ساندویچ خوردنم ، با نشون دادن کف دستش ارادت نشون داد
_به خدا خوبه ، ضعف کرده بود براش غذا گرفتم ، داره غذا میخوره...نه نیازی نیست الان بیاید ، فقط بعد ساعت کاری اگر لازم میدونید..فقط ساغر میخواست شمارو در جریان بذاره که من پیش دستی کردم و تماس گرفتم.خواهش میکنم...اختیار دارید..چشم..چشم مراقبش هستم.خدانگهدار
تلفن و قطع کرد و کنارم نشست ، لقمه های جوییده و نه جوییده شده ، توی گلوم موند.
_نوشابه
با حرص بطری آب و برداشت و باز کرد
_نوشابه نه ، آّب
بابت گرفتگی گلوم ، صدام عجیب غریب شد
_بده به من آبو...خفه شدم
به نیم ساعت نکشید که با مهتا گرم حرف زدن بودم که تلفنم زنگ خورد...عارف بود!!
بهش گفت طبقه ای که بودیم و بعد گوشی رو سریع قطع کردم.
دوباره خودم و به گریه زدم ، البته با زوری که من میزدم احتمال هرچیزی ممکن بود جز اشک!
_خاک سر سرت ساغر..نکن اینجوری
باآرنجم به پهلوی مهتا زدم و دستمال و جلوی چشمم گرفتم ، دیدم عارف و که از پله ها به هول بالا اومد و با دیدنمون ، دوئید.
_مهتا خفه شو ، بذار کارمو بکنم.
نیشگونی از پوست نرم ِ زیر چشمم گرفتم ، اشک توی چشمام که جمع شد پا روی پا انداختم.
_ساغر...

@romangram_com