#دلهره_پارت_239
_خاک برسرم ، نکنه طوریش شده.
لب و لوچه ام آویزون موند
_بذار یه ساعت از رستم شدنش بگذره ، بعد غصه اش و بخور
گوشه ی چشمش خیس اشک شد
_به مامانم اینا خبر نده ، خودم از موبایل باهاشون تماس میگیرم ، ولی عارف و پیدا کن ، دلم براش تنگ شده
چشم غره رفتنم بیخود بود ، چون اسم عارف و که آورد هم صداش لرزید هم اشکش راه افتاد
_چشم زنگ میزنم میگم..تو استراحت کن.نگران هیچی نباش ، بذار تا من زنده ام قیافه ی هرمزمو ببینم!
با گفتن اسم ِ هرمز ، یلدا زیر خنده زد و بلافاصله آهی کشید
به نظر من که هرمز اسم قشنگی بود اونم برای پسری که باباش یکی مثل عارفه!
از پیش یلدا بیرون اومدم و مهتارو ندیدم.
شماره ی عارف و گرفتم و با اولین بوق ، اخم هام توی هم رفت.بالاخره جواب داد
_بله ساغر؟
لحن صداش یکم آرومتر شده بود به نسبت صبحی که صداش و توی سرش انداخته بود
_کجایی عارف؟
یه جوری خودم و به گریه و هق هق الکی انداختم که مهتای بدبخت همینکه از پله ها بالا اومد و حالم و دید ، دویید سمتم و پاش خورد به صندلی ...
_ساغر..چی شده؟ ..یا خدا...گریه نکن...بگو کشتی منو...خونه اید؟
به مهتا که هول کرده بود چشمکی زدم و با همون شدت ِ گریه ای که دیگه شبیه عربده شده بود ، فقط اسم بیمارستان و گفتم و تماس و قطع کردم.
_خاک بر سرت ساغر...خــــاک!
با قیافه ی محکمی فیگور اومدم و اشک هام و پاک کردم
_حقش بود پسره ی پرو...حالا تا برسه بیمارستان ، جونش به لبش میاد!
مهتا دستشو روی قلبش گذاشت و چشماشو بست
_نمیری ساغر ، مردم وقتی دیدم هق هق میکنی...
نشست روی صندلی و در حالی که زانوشو میمالید گفت
_وای خدا...تو دیوونه ای .
شونه ای بالا انداختم و کنارش نشستم ،
_کوری مگه ، زدی پارو ناقص کردی
مشمبایی که کنارش بود و برداشت و کوبید رو پام
@romangram_com