#دلهره_پارت_238

_من از همسرشون تعجب میکنم ، چطور نمیتونن حال ِ این دخترو درک کنند؟
یه چیزاییی برای خودش مینوشت
_میتونیم ببریمش خونه؟
یه جوری خندید
_خونه؟ تا زایمانش باید بمونه بیمارستان...هر لحظه ممکنه بچه به دنیا بیاد ، البته امیدوارم که تا زمان ِ رسمی ِ تولد نوزاد این اتفاق نیفته.
ترس و دلهره به جونم افتاد.نگاه کردم به مهتا که مثل من شوکه شده بود.
_حال خودش الان خوبه؟
دکترش با خونسردی سر تکون داد
_میتونی بری ببینیش...
بعدم رو کرد سمت ِ پرستار و گفت
_بیمار همراه میخواد.
با رفتن دکتر ، همراه پرستار رفتم تا یلدارو ببینم.توی لباس ِ بیمارستان مثل دختربچه ها شده بود
_سلام قربونت برم من...خوبی؟
چشم های بی حالشو باز کرد
_ساغر
دستشو گرفتم و پیشونیش و ب*و*س کردم
_ببین چه استرسی به من دادی که هم پریود شدم هم داره دست و پاهام میلرزه
لبشو گاز گرفت
_شرمندتم
اخمی بهش کردم و انگشت های دستشو به بازی گرفتم
_بذار ..سر هر شیش تا بچه ای که میخوام بیمارم ، تلافی این روزهارو سرت درمیارم ، نهار شام باید برام بپزی ، لباس هامو بشوری و اتو کنی ، هر ماهم یه ماهگرد برای بچه هام بگیری..
بی جون خندید
_باید بمونم بیمارستان؟ آره؟
با ناراحتی نگاهش کردم و خودش فهمید چه خبره
_به عارف گفتی؟
_نه تلفنش در دسترس نیست
تا دو دقیقه پیش چشماش قد نخود شده بودا ، تا اسم در دسترس نبودن عارف اومد ، چشم هاش چهارتا شد

@romangram_com