#دلهره_پارت_237
_1313
حواسش اصلا بهم نبود...با کارت محکم روی میز زدم
_آقا با شمام!
تکونی خورد و با اخم کارت و گرفت...
وقتی از پله ها بالا می اومدم به خاطر ضعفی که از گشنگی بود ، دستم و به نرده ها گرفتم ...بهتر بود به عطا خبر میدادم تا بعد از کارش بیاد یه سر بیمارستان...اینطور که من ترسیده بودم و ضعف کرده بودم تا یه ساعت دیگه جای خودم روی یکی از همین تخت خواب ها بود!
_ساغر...؟؟
صدای آشنایی که از پشت سرم شنیدم ، روی پله ها نگهم داشت...
_مهتا...چه خوب که اومدی
بقیه پله هارو تند تر بالا اومد ، نفس نفس میزد که بغلم کرد
_یلدا چطوره؟
_قرار شد دکترش بیاد ببینتش ، من رفته بودم امورمالی...وای چه خوب که اومدی
از هم فاصله گرفتیم ...
_خودتم که رنگ و رو نداری.
رسیدیم به بخشی که یلدا بود ،
_من و ول کن ، بذار بپرسم ببینم یلدارو دکترش ویزیت کرد؟
سراغ سرپرستار رفتم
_خانوم..دکتر عبدی اومد مریض مارو ببینه؟
دور خودش میچرخید
_نمیدونم
چشم هام چهارتا شد!
_نمیدونی؟ خب زنگ بزن بگو بیاد مریض مارو ببینه ، وقتی آوردنش بیهوش شده بود.
بدون اینکه توجه بخصوصی به حرفم نشون بده سرتکون داد و برگه ای برداشت.
کفری شدم...
_خانوم با شمام..نمیشنوی؟
مهتا تا دید صدامو بالا بردم ، کنارم قرار گرفت و اونم شروع کرد به بحث کردن..واقعا اگر پیگیری ِ ما نبود ، معلوم نمیشد کی دکتر یلدا میاد و بهش سر میزنه.
پنج دقیقه ام نشده بود که دکتر یلدارو توی راهرو دیدم ، دوییدم سمتش و بهش توضیح دادم که چه اتفاقی افتاد و یلدا چه حالت هایی داشت.این چند بار آخر با یلدا رفته بودم پیشش و تقریبا منو یادش بود.
با مهتا منتظر موندیم تا دکتر یلدارو ویزیت کرد و بیرون اومد.
@romangram_com