#دلهره_پارت_235

با هق هق گفت
_زنگ میزنم بیان
نگاهم به دست های یلدا بود که موقع شماره گرفتن میلرزید ،
_غلط میکنی یلدا
عارف توی یه چشم بهم زدن تلفن ِ گرفت و کوبید توی دیوار ، داد و بیدادش ، زانوهای یلدارو خم کرد ، هردو کنار هم نشستیم روی زمین...
_عارف...به خدا ازت نمیگذرم ، مُردم از بس خجالتم دادی...از...از ساغر خـ...خجالت میکشم ...از مــ ماد..رت...
سرشو عقب برد تا نفسی بگیره ولی بالا و پایین شدن قفسه ی سینه اش و رنگ و روی صورتش ، به هول و ولام انداخت
عارف پشت کرد به هردوی ما و از خونه بیرون رفت...فکر کردم شاید توی حیاط بمونه ولی وقتی صدای بهم کوبیده شدن ِ در حیاط و شنیدم ، فهمیدم که رفت.
کمک کردم به یلدا تا به دیوار تکیه بده و بعد دوییدم توی آشپزخونه و یه لیوان آب پر کردم...لب به لب لیوان پر آب بود ولی وقتی به یلدا رسیدم ، نصفش توی راه ریخت
_بخور قربونت برم ، نفس عمیق بکش
لب هاش سفید شده بود ، نمیخواستم نشون بدم که چقدر ترسیدم...لیوان و چسبوندم به لبش...زوری چند قلپ خورد...
دستم و روی سینه اش گذاشتم و آروم نوازشش کردم
_قربونت برم من ، اینا خانوادگی مرغشون یه پا داره ، من و توام هرچقدر اصرار کنیم بی فایده است...بهش فکر نکن ، بذار نفست سرجاش بیاد
صورتش و بین دست هام گرفتم ،
_داری میلرزی یلدا...
پشت سرشو تکیه داد به دیوار و بریده بریده گفت
_حــ...حالم...خوب...نیست
محکم به صورتم زدم
_یاحسین
مثل چوب خشکم زده بود ، فقط به نفس کشیدنش نگاه میکردم و چشم های بسته اش ، یهو که به خودم اومدم ، دوییدم توی کوچه...کف پاهام روی سنگ های حیاط و آسفالت خیابون درد گرفتند...خبری از عارف نبود...
برگشتم داخل و چند لحظه ای وسط ِ پذیرایی ایستادم و به چشم های باز ِ یلدا نگاه کردم.
_زنگ میزنم اورژانس...نگران نباش
لباسشو توی دستش مشت کرده بود ...صدای ناله اش دلم و چنگ مینداخت.
بعد از سوال و جواب های اورژانس بالاخره قبول کردن که ماشین بفرستند.
مانتو و شال یلدارو آوردم و به هر سختی بود تنش کردم.پیرهن بلندش و تا پایین مچ پاش کشیدم و پشت کمرش یه بالش گذاشتم.
_قربونت برم ، به خودت فشار نیار ...به خاطر بچه...
دست هاشو توی دستم گرفتم ، سعی کردم با شمرده شمرده نفس کشیدنم ، یلدارو هم عادت بدم.

@romangram_com