#دلهره_پارت_234

الان که مشکلی نداشتیم و خرج آنچنانی نداشتیم عطا صبح تا شب کار میکرد ، چه برسه وقتی که میفهمید اوضاع از چه قراره
نگاهی به پاهام انداختم و با حرص مشتی به لای پام زدم.دردم گرفت و پیچیدم به خودم...
خاک بر سرت ساغر...
یه گاز به نون بربری تازه زدم و کلید خونه ی مامان مولود و از جیب مانتوم درآوردم ، مزه ی خوب نون بربری باعث شد داغیشو به جون بخرم و یه گاز دیگه بزنم به نون ، در حیاط و باز کردم و سرکی به داخل کشیدم ، حیاط آب و جارو نشده بود.
با حرص درو بستم و به عارف لعنتی فرستادم...دیشب مامان مولود زنگ زد و گفت که با خانوم های مسجد ِ محل ، میرن امام زاده زیارت و تا شب برنمیگرده ، ازم خواست که یه سری به یلدا بزنم و منم از خدا خواسته صبح زود راه افتادم.
کفش هامو در آوردم و به کفش های عارف که نامرتب بود لگدی زدم.
همون موقع بود که صدای بحث و جدل هارو واضح شنیدم.انگار توی اتاق خواب بیرون اومده بودند چون صدا واضح تر شد.صدای داد و بیداد عارف و بعد هم گریه های یلدا...
طاقت نیاوردم و درو باز کردم ، عارف پشتش به من بود که اومدنم برگشت
با تعجب به هردوشون سلام کردم.
چشمم به یلدا افتاد که با صورت ِ خیس ِ اشکش تکیه داده بود به دیوار...به هول دوییدم سمتش و خریدهارو روی اپن ِ آشپزخونه گذاشتم
زیر بغل یلدا رو گرفتم
_تو چرا بلند شدی؟
یلدا پشت هق هق هاش ، زل زد به عارف
_بذار برم خونه ی مادرم ، به خدا از تو و ساغر خجالت میکشم...
همینطور که زیر بغلش و گرفته بودم به پشت لباسش نگاه انداختم ، خیس بود!
_یلدا این سه هفته رو دندون رو جیگر بذار ، اینقدر پیله نکن و نرو تو مخ من ، ببرمت پیش اون خواهر و مادرت که ...
صدامو بردم بالا
_بس کن عارف ، نمیبینی حالشو...تموم تنش داره میلرزه
عارف جلوتر اومد و با نگرانی دست یلدارو گرفت
_خودم میبرمت حموم
یلدا دست عارف و پس زد و با گریه نگاهش کردم
_زنگ میزنم خواهرم بیاد دنبالم ، دیگه نمیخوام پیش تو باشم.
اخم های عارف ، سریع توی هم رفت
_تو بیخود میکنی ، همین ماه پیش که رفتی پیششون برای هفت پشتم بسه ،
یلدا رو محکم تر نگه داشتم و به عارف اشاره کردم تا کوتاه بیاد ، ولی حقیقتا که صورت ِ برافروخته ی عارف و رگ گردنی که بیرون زده بود ، منو میترسوند.
_عارف جان این بحث و تمومش کن ، یلدا حالش خوب نیست
یلدا آروم آروم سمت ِ میز تلفن رفت و منم همراهیش کردم.

@romangram_com