#دلهره_پارت_136

_دوشتو بگیر برو بیرون...منم یه دوش بگیرم میام.
شامپو رو کف دستش ریخت و روی سرش کشید...مشغول چنگ انداختن به موهای کم سرش بود که گفت
_بعله میدونم صبح حموم عروسیتو رفتی...فکر کردی من صدای شر شر آبو نشنیدم؟
کف دستم و روی دهنم گذاشتم تا بیشتر از این چیزی نگم...این برادر کوتاه نمی اومد!
منتظر موندم تا دوش گرفتنش تموم بشه و من فرصت پیدا کنم...حوله رو از پشت در برداشتم و روی شونه اش انداختم
_حالا با من می اومدی زیر دوش چیزی ازت کم میشد برادر خجالتی؟
با دست به در حموم اشاره کردم...
_دیرم شد برادر بی حیا...بفرمایید بیرون
به زور بیرونش کردم و خیلی سریع دوش گرفتم...حوله ی سفیدم و دور کمـ ـرم پیچیدم و وقتی از خالی بودن اتاق مطمئن شدم بیرون اومدم....هنوز دو قدم از حموم دور نشده بودم که عارف شونه به دست وارد اتاق شد
_بشین موهاتو درست کنم...
از ته دلم دعا کردم که ساغر شرایط منو نداشته باشه و حداقل ساقدوش و آرایشگرش مراعات حالش رو بکنند...
روی صندلی منو نشوند و مشغول شد...آینه ی اتاقم و با پارچه پوشونده بود تا احیانا درباره مدل مویی که معلوم نبود چیِ نظر ندم...
_عارف تو حموم که موهامو زیاد نزدی؟
_نه فقط بغـ ـلاشو زدم...
_تو که به بالاشم ور میرفتی
_هان؟...آره ور رفتم ولی بالاش اندازه اش خوب بود...
توی دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا به حرف ساغر گوش ندادم و پیش آرایشگاه نرفتم...حداقل اونجا میتونستم غر غر کنم و نظر خودم رو بگم..به عارف روم نمیشد دستور بدم یا جلوی خواسته هاش مخالفتی کنم....
_اتو موی یلدا خانوم و چرا برداشتی؟
دستگاه و به برق زد و رو به روم ایستاد
_موهاتو اتو بکشم از این حالت دربیاد...بعدم تو کار من دخالت نکن...میخوام با خوشگل کردن تو از دل زن داداشم دربیارم!
کمی حرص خوردم...کمی که نه...زیاد...اونقدر که بریده بریده نفس میکشیدم ...عارف برای خودش اهنگ شاد گذاشته بود و از داخل اتاق با یلدا خانوم که پشت در نشسته بود حرف میزد...
_عارف از ریشه موش بذار لای اتو بعد چند ثانیه آروم بکش...
_یلدا جان مثل اینکه اون اوایل قبل اینکه تو دونه دونه ی موهامو بکنی موهامو با همین دستگاه درست میکردما...
_الهی قربونت برم من...الانم این کچلی بهت میاد
از بالای چشم هام به عارف نگاه میکردم که بابت این تعریف بی جای همسرش غرق خوشی و لذت شده بود
_همسر کی وقت آرایشگاه داری؟ میدونی که دلم میخواد از اون جاری های دوست داشتنی باشی!!
صدای خنده های مامان مولود بلند شد

@romangram_com