#دلهره_پارت_137

_عارف...صد دفعه گفتم اینقدر به یلدا نگو جاری...بچه ام ساغر خوشش نمیاد از لقبا...
عارف با لب و دهنش قیافه ای اومد و گفت
_مامان مولود مادرشوهرم مادرشوهرای قدیم...عروس حق نداشت جلوشون پا دراز کنه...الان یلدا خوابیده سرشم رو پای شماست ...نه؟؟
صدای خنده های هر سه تاشون بلند شد...
بدجور دلم هوای ساغرو کرده بود...کاش میشد بهش زنگ بزنم و ببینم اون از آرایشگرش راضی ِ یا مثل من شده برج زهرمار؟!
عارف دوباره سشوار و روشن کرد...بعد از چند دقیقه ور رفتن به موهام یه اسپری و برداشت و روی سرم خالی کرد..
_این چی بود؟؟
امروز روز کتک خوردن من از عارف بود...با مشتش یه جوری روی شونه ام زد که سر جام خشک شدم...
_تافته بدبخت...چشمتو ببند تا کور نشدی...
دندون هامو روی هم میسابیدم از دست عارف و خنده های پشت در!!
_عارف ...مادر...بچه امو کور نکنی...اون عزیز دردونه ی منه
همین چند جمله ی کوتاه لبخندی به لـ ـبم آورد که دلم برای شیرینیش تنگ شده بود
_نه مامان مولود...عوضش دارم خوشگلش میکنم...دیگه باید از عروس سرتر باشه یا نه؟
مامان مولود...حتی جلوی منهم از عروسش تعریف میکرد...هربارم که حرف هاش درباره ی ساغر تموم میشد نوبت به یلدا خانوم میرسید و تعریف تمجید از عروس سابقش...منکه میدونستم تمام این کارها و حرف هاش برای مهربون کردن جمع پنج نفره ی ماست...قدیم و الایام ....هروقت از من تعریف میکرد..تا میدید عارف حالت صورتش داره عوضش میشه..فاعل جمله هاشو تغییر میداد و از اول تا آخر حرف هارو به عارف هم نسبت میداد...
زیر پوش سفید و نو رو از توی کشوم برداشت...
_پاشو بیا تنت کنم...بیا برادرِ داماد...
با خنده از روی صندلی بلند شدم و یه نفس راحت کشیدم
_تموم شد بسلامتی؟
یقه ی زیر پوش و با دست هاش باز کرده بود
_کله اتو دلا کن موهای خوشگلت خراب نشه...
سرمو خم کردم و عارف کمک کرد تا زیر پوش و بپوشم.
_مدل مویی برات درست کردم که ساغر ببینه میاد جفت دست هامو میبـ ـوسه...باور کن!
لبـ ـاس زیـ ـرم و برداشت و به حوله تنم اشاره کرد...چپ چپ نگاهش کردم . لبـ ـاس زیـ ـر و روی تخـ ـت گذاشت
_من نمیدونم تو که اینقدر خجالتی هستی چرا زن گرفتی...میرم یه لیوان آب بخورم زود برمیگردم
با خنده نگاهش کردم...تا بیرون رفت شروع کرد به چغولی کردن از من...یلدا خانوم بدعادت کرده بود این مردو...!
لبـ ـاس زیـ ـرم و پوشیدم...خواستم برم جلوی آینه اما پشیمون شدم..ترجیح دادم کت و شلوار پوش جلوی اینه بایستم.
تا اومدن عارف سمت گوشیم رفتم...ساغر بهم پیام داده بود که ساعت یک دم آرایشگاه باشم و من فقط یک ساعت دیگه فرصت داشتم.

@romangram_com