#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_98
سوگل حق به جانب گفت: حالا که نگفتم چیکار میکنی ؟ تو مگه من و دوست نداری پس فقط باید من برات مهم باشم
سهراب پوزخندی زد گفت : تو اصلا معنی دوست داشتن و می فهمی تو دوست داشتن و توی چی می بینی از صبح تا شب که نیستی وقتی از سرکار میام نه غذایی نه خونه ی گرمی نه چایی حرفم میزنم یه چیز میگی همه اش غذا از بیرون همه اش تفریح خرید بیرون رفتن مسافرت ... اون سوگلی که من می شناختم اینطوری نبود خسته ام کردی سوگل ،خسته
برای اولین بار بغض سهراب و دیدم
سوگل گفت : من که کلفت نیستم همه اش بشورم بسابم
سهراب - اخه دو نفر ادم چقدر بشور بساب داره
همینطور داشتن بحث میکردن که صدای در حیاط بلند شد
سوسن به طرف دربرفت و باز کنه من دقیقا به در حیاط دید داشتم
وقتی در کامل باز شد و قامت بلند حامی بین چهار چوب در نمایان شد ، از ترس قالب تهى کردم ... استرس گرفتم
حامی وقتی سوگل و سهراب دید یه نگاه خشمگینی به من انداخت که فاتحم و خوندم ..
نمیدونستم چیکار کنم دلمم نمی خواست
حامی فکر کنه بهش دروغ گفتم
با قدم های بلند به سمت حامی رفتم
همونطور عصبی جلوی در ایستاده بود
و داخل نمی اومد ، به دو قدمیش رسیدم
romangram.com | @romangram_com