#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_87

پسر پیغمبر نیستم منم مردم و پر از نیاز پس هواست و جمع کن خانوممم

بعد ولم کرد رفت سمت تخت و پشت به من شد تا لباسش و عوض کنه

قلبم تند میزد و هنوز ضربان تند قلبش و زیر دستم احساس میکردم با گام های بی جون رفتم سمت حموم و زیر دوش اب سرد ایستادم برای لحظه ی از سردی اب نفسم گرفت اما کم کم عادت کردم

بعد از یه دوش چند دقیقه ی لباس پوشیده از حموم بیرون اومدم

حامی روی تخت به پهلو دراز کشیده بود آب موهام و گرفتم سشوار و روشن کردم میدونستم بیداره پس اذیت نمی شد

وقتی نم موهام گرفته شد لوسیون بدنم و زدم و کمی هم عطرم ...

رفتم روی تخت ، حامی هنوز تو همون حالت بود دستم و از پشت دورش حلقه کردم و اون یکی دستم و لای موهای نم دارش فرو کردم و آروم لای موهاش دست می کشیدم

امشب شیطنت منم گل کرده بودا ...

همین که حامی چرخید طرفتم

یه جیغ کوتاه کشیدم و با خنده پشت بهش کردم خم شد روم گفت : انگار واقعا امشب دلت می خواد کار دستمون بدی ... و خم شد روی صورتم ...



سرشوپايين اورد ...

چرخیدم طرفش و انگشتم و فرو کردم تو شکمش با این کارم خندید ...

منم بی جنبه محوه خنده اش شده بودم

که یه بوسه کوتاه روی لبم زد و گفت : غرق نشی

romangram.com | @romangram_com