#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_69

گفت غم را به دلت دعوت كن..



صبح وقتی از خواب بیدار شدم دست حامی هنوز دور کمرم بود ...

ادم بدخوابی نبودم و آروم می خوابیدم انگار این یه اخلاقمون شبیهه هم بود و حامی هم مثل من بدخواب نبود

دستشو آروم از دور کمرم برداشتم از جام بلند شدم ...

از اتاق رفتم بیرون

هیچ وقت به حرف دکترم گوش نمیکردم این که بخوام استراحت کنم .

یه جا نشستن بدتر کسلم میکرد

دستی به آشپزخونه کشیدم زیر چایی رو روشن کردم

رفتم سمت اتاق حامی هنوز خواب بود حتی

توی خوابم اخم داشت... اما چهرش معصوم بود توی خواب، انقدر که ادم هیچ حس ترس و دلهری ازش نداشته باشه ...

نشستم لبه ی تخت و با ناخنم یه خط فرضی روی بازوی لختش کشیدم اخمی کرد و بازوش و خاروند

خنده ی ریزی کردم و کارمو دوباره تکرار کردم با تن صدای خشدارش گفت : مگه تو مریض نیستی ؟ چرا کله سحر پاشدی

- کی گفته من مریضم من حالم کاملأ خوبه

از جاش بلند شد دستی به موهاش که بخاطر خواب بهم ریخته شده بود کشید وگفت : چرا بدون اجازه وارد اتاقم شدی ؟

romangram.com | @romangram_com