#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_70


با تعجب گفتم ; جاااان !!! چی گفتی شما ؟ اتاقت ... ببخشید که دیشب اتاق بنده خوابیدین

نگاهی به اتاق انداخت گفت : خوب که چی حالا از امشب میشه اتاق من حالا که فکر میکنم این اتاق راحت ترم

- اِه اتاق خودمه ...

چپکی نگاهم کرد گفت : ماله منه

- پوووف حالا بیا صبحانه بعد حرف میزنیم

از اتاق بیرون رفتم ...

حامی بعد از صبحانه رفت وقرار شد برای من مرخصی رد کنه ، البته قبل رفتن گفت : یادت باشه سه روز غیبت داشتی از حقوقت کم میشه بعد دستشو تکون دادو گفت : خداحافظ ...

- خداشانس بده مردمم شوهر دارن منم شوهر دارم ....

روی مبل نشسته بودم یادم اومد خیلی وقته از مامان اینا خبر ندارم دقیقأ بعد اون شب مهمونی و روزش که سوگل اومد شرکت و اون کولی بازی رو راه انداخت ازشون خبر نداشتم و اونا هم انگار نه انگار سوگندی هم هست ...

دلم براشون تنگ شده بود شماره ی خونه مامان و گرفتم ...

بعد از چند بوق مامان برداشت چقد دلم برای صداش تنگ شده بود

- سلام مامان خوشکله خوبی

- وای سلام عزیزم تو چطوری

- بد نیستم از احوالپرسیای شما یه دفعه نگی سوگندی هم هستا


romangram.com | @romangram_com