#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_17

شمرده و محکم قدم به قدم بهم نزدیک شد ... حالا تو یک وجبی من ایستاده بود ... با صدای که بم تر و خشدار تر شده بود بی مقدمه گفت : بد نیستی .. بعد دستشو نرم از گردن تا بازوم کشید .. سرانگشتای سردش با بدن برهنه ام که برخورد کرد دلم زیرو رو شد ... ناخواسته خودمو کشیدم عقب ... گوشه ی لبش کج شد ... دستشو بند موهای پشتم سرم کرد، سرمو کشید جلو ... صورتشو خم کرد روی صورتم ... حرم داغ نفسهاش به صورتم برخورد میکرد ...

با لحن سردی گفت : فکر اینکه من و عاشق خودت کنی رو از کلت بیرون کن تو فقط بدل نامزده خائنم هستی لذت می برم از عذاب دادنت... حیف که مریضی و به زودی میمیری ... آخه ببین چقدر اضافه بودی که خانواده ات بدون هیچ مخالفتی تو رو انداختن به من نامزدت تو رو بخاطر اینکه شبیهه معشوقه اش بودی می خواست و حالا من تورو بخاطر انتقام ...

می بینی هیچ کس تو رو بخاطر خودت نمی خواد عارم میاد حتی همخوابم باشی ...

بعد محکم هلم داد ... تعادلم از دست دادم و کف سالن افتادم ... روی پاشنه ی پا چرخید تا بره سمت اتاق خواب ...

بغض بدی گلومو گرفته بود اگه چیزی نمیگفتم امشب سکته میکردم صدامو صاف کردم تمام توانمو جمع کردم تا صدام نلرزه گفتم : من یه آدم مریض مردنی که نامزدم نخواستم ...

تو چی آقای همه چی تمام که دو روز قبل از عروسیت نامزدت ولت کرد مشکل تو چی بود نکنه مردونگی ند ...

هنوز حرفم تموم نشده بود که به سمتم حجوم آورد از بازوم گرفت کشید ... منو دنبال خودش به طرف اتاق خواب برد گفت : بیا تا بهت نشون بدم مردونگی دارم یانه ....

با این حرفش ترس تمام وجودمو برداشت ....

دنبال حامی روی زمین کشیده می شدم ...

- ول کن دستمو

با صدایی که حتی ستون خونه رو هم به لرزه در میاره ... فریاد زد خفه شوووو

قلبم دوباره طپشش زیاد شده بود

من و پرت کرد روی تخت بزرگ و سلطنتیش....

پیرهنشو از تنش کند ...

وقتی نگاهم به بالای تنه ی لختش افتاد دلم از ترس زیرو رو شد ...

romangram.com | @romangram_com