#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_156
گفتم : خدا نزار صبرم تموم بشه همونجا
گوشه اتاق مچاله شدم و بعد از هق هقی خوابم برد...
از سردی سرامیک ها بیدار شدم از جام
بلند شدم تمام تنم درد میکرد کوفته
شده بود با گیجی به طرف در اتاق رفتم
نگاهی به کل خونه انداختم اما خبری از
حامی نبود دلم گرفت نصف شب بود اما
حامی هنوز برنگشته بود کجای کارم
اشتباه بود تو زندگیم یه لیوان شیر با
کیک خوردم و دوباره به اتاقم برگشتم
چون قرص مسکن مصرف میکردم زود خوابم برد
شب چون زود خوابیده بودم صبح زود
بیدار شدم تصمیم داشتم شرکت برگردم
از اتاق رفتم بیرون که دیدم حامی
romangram.com | @romangram_com