#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_150


کردم نگاهی به کنارم انداختم اما از

حامی خبری نبود از جام بلند شدم و از

اتاق بیرون رفتم خونه توی سکوت فرو

رفته بود وقتی پام توی اشپزخونه

گذاشتم لبخندی روی لبم نشست نگاهی

به چیزی که میدونستم بعد از تلاش های

فراوان چیده شده انداختم چه میز

صبحانه ی یه نفره و شاخه گل رزی که

کنار بشقاب بود گل رو برداشتم بو

کشیدم نگاهم به یاد داشتی که کنار گل

بود افتاد یادداشت رو برداشتم فقط یه

خط " میدونم رز دوست نداری اما

دوست داشتم روزتو با دیدن گل آغاز کنی "

حامی چه میدونست که من عاشق گل ها


romangram.com | @romangram_com