#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_151
بودم اونم گلی که هدیه خودش باشه
صبحانه ام رو خوردم آب گل ها رو
عوض کردم ظرف ها رو تو ماشین
چیدم و هر چی لباس چرک بود ریختم
تو ماشین خواستم دکمه اش رو بزنم
یادم اومد که بزار برای یک بارم شده
لباس های حامی کثیف و نشسته باشه تا
بدونه این 6 ماه از روی عشق لباس
هاش و میشستم و اتو میکردم تا بعد از
ظهر دور خودم چرخیدم فیلم دیدم
نزدیک اومدن حامی که شد روی مبل دو
نفره رو به در سالن خوابیدم و منتظر
شدم تا بیاد وقتی صدای ماشین تو
حیاط پیچید و بعد اون صدای باز و
بسته شدن در ماشین لبخندی زدم
romangram.com | @romangram_com