#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_13

اقاجون به عمو گفت : به حامی و پدرش زنگ بزنن بیاین ...

وقتی صدای زنگ بلند شد استرس گرفتم

اول آقای پارسا و حاج خانوم با اون قیافه ی مهربونش و پشت بند اینا حامی با همون قیافه ی سرد و خشنش وارد شد و از بوی رودیگز دوباره دل من زیر و رو شد ...

بعد از احوال پرسیا همه نشستیم ....

آقاجون بعد از کمی مکث گفت : حامد جان حتما حامی گفته چی شده من واقعا نمیدونم چطور این آبرو ریزی رو جبران کنم ...

آقای پارسا لبخند مهربونی زد گفت : حالا که شده محمود جان کاریش نمیشه کرد

حامی عصبی گفت : اما پدر یعنی چی مگه من مسخره دیگرانم که یه روز قبول کنه یه روز بی خبر پاشه بره ... من کارت پخش کردم

پارسا - حالا شده چیکار میشه کرد

حامی نگاهی به من انداخت گفت : ما که فقط یه نامزدی خودمونی داشتیم و سوگل و سوگندم که دوقلو هستن کسی چه می فهمه ... اینطوری عروسی هم بهم نمی خوره

آقاجون گفت : اما پسرم

حامی - آبروم برای من خیلی مهمه خیلی

اصلا من با خود سوگند صحبت میکنم

همه نگاهی به من انداختن ... ای بابا من چه صحبتی با تو دارم "

حامی بلند شد گفت : دنبالم بیا

متعجب به بقیه نگاه کردم . میدونستم حامی برای خانواده ی من و خودش چقدر قابل احترامه...

romangram.com | @romangram_com