#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_100
به در ماشین تكيه دادم رو به حامی
گفتم :حرف بزنیم ؟؟
- لازم نمی بینم همه چی عیان بود
من دلم نمی خواد بینمون سؤتفاهم پیش
بیاد و حرف نگفته ی داشته باشیم
سکوت کرد ...
منم ادامه دادم گفتم : وقتی من رفتم
هیچ کس نبود به جز من و مامان و مامان جون
،تمام اتفاقات و براش تعریف کردم
از دعوای سوگل و سهراب تا بی خبر
سقط کردن بچه شون ...
وقتی حرفام تموم شد نفس راحتی کشیدم
حامی بعد از مکثی گفت : بریم شام
یه رستوران سنتی خوب سراغ
romangram.com | @romangram_com