#دریا_پارت_171
بعد ازشام به قصد خداحافظی از پرهام وآرام ازجام بلند شدم رهام گفت:کجا؟
باکلافگی گفتم:باید برم از پرهام وآرام خداحافظی کنم
-می تونی بری ولی زیاد طولش نده
شیطونه می گه...ولش کن شیطونه حرف زیاد می زنه چندتا نفس عمیق کشیدم دوقدم بیشتر برنداشته بودم که رهام دستمو گرفت سوالی نگاهش کردم
-لازم نکرده بری
باگرفتن ردنگاهش متوجه ماهان وخانوادش شدم که درحال خداحافظی از پرهام وآرام بودن اما برام مهم نبود
-اما من باید برم
-همین که گفتم
هرچقدر تقلاکردم دستمو ول نکرد یه دستش تو جیبش بود وباخونسردی بهم زل زده بود ازتقلاکردن خسته شده بودم خیلی زورش زیاد بود
-تموم زورت همین بود کوچولو؟
به صندلی کنارش اشاره کرد
-حالا که خسته شدی بهتره بشینی
ازاینکه می دیدم داره مسخرم می کنه حرصم گرفت اما زورم بهش نمی رسید بنابراین تصمیم گرفتم دوباره باملایمت برخورد کنم چشمامو که با آرایش خوشگل تر شده بود خمارکردم به طوریکه هرپسری رو ازپادرمی آورد
-رهام خواهش می کنم بزاربرم پرهام برادرمه زشته اگه ازش خداحافظی نکنم
منتظر جوابش بودم اما رهام بی حرکت زل زده بود به چشمام دستمو جلوی صورتش تکون دادم
romangram.com | @romangram_com