#دریا_پارت_172



-رهام کجایی؟ مظلومانه ادامه دادم: می شه برم؟

باکلافگی نفسشو بیرون فوت کرد وگفت:پس باهم می ریم

بعد ازخداحافظی ازعروس وداماد به سمت میز رفتم اما رهام که دستم تو دستش بود به سرعت بیرون رفت ومنم همراه خودش برد

-رهام کجامی ری؟آرشام هنوز داخله

-ماباید بریم آرشام خودش می یاد

-یعنی چی خودش می یاد؟

حرفی نزد ومنو کشون کشون به سمت ماشین برد وسوارم کرد

-رهام چرا این جوری می کنی؟اتفاقی افتاده؟

استارتو زد وشروع به حرکت کرد

رهام

خدایا این چشما بامن چی کار می کنن؟اعتراف می کنم دریا باچشماش منوخلع صلاح می کنه مطمئناًاگه تو مهمونی نبودیم نمی تونستم خودمو کنترل کنم ویه بوسه ازلباش می گرفتم درحین خداحافظی ازپرهام وآرام تمام سعیمو کردم تا برق اون چشمارو فراموش کنم اما نمی شد ناخداگاه دست دریا رو گرفتم وبه ساکت ترین جای تهران که دور از هرگونه هیاهو وسروصدا بود بردم..بام تهران..ازماشین پیاده شدم وبه شهر که زیرپام بود خیره شدم نمی دونم تاکی می تونم خودمو کنترل کنم وباوجود دریا درکنار خودم نسبت بهش بی تفاوت باشم با ااحساس دستش روشونم به سمتش برگشتم باچشمای نگران بهم زل زده بود

-رهام حالت خوبه؟خواهش می کنم اگه چیزی شده به منم بگو

ازاینکه می دیدم دریا نگرانمه ازته دل خوش حال بودم و بی هوا بغلش کردم



تقلا می کرد تا ازبغلم خارج شه اما من محکم تر بغلش کردم وتوگوشش زمزمه کردم:آروم باش ..کاریت ندارم

romangram.com | @romangram_com