#دریا_پارت_143
باتحکم گفتم:اتفاقاًبدون اجازه ی من حق هیچ کاری رو نداری..حالاهم برگرد سرجات واستراحت کن
بی توجه به حرفم مانتو شو برداشت تا رولباسش بپوشه مانتو رو یه گوشه پرت کردم ودریا رو به سمت تخت هل دادم
-توفکر کردی کی هستی؟
روش خیمه زدم نزدیکیمون درحدی بود که نفسای داغش به صورتم می خورد ووسوسم می کرد لبای خوش فرمشو ببوسم
-صاحب اختیار وهمه کاره ی تو
سکوت کرد ازچهره ی متعجبش مشخص بود هنوز تو شوکه با اکراه ازش دورشدم
-تانیم ساعت دیگه بهت سرمی زنم وای به حالت سوپتو تموم نکرده باشی اگه دوباره فکر رفتن به ذهنت بیاد یا قصد فرارداشته باشی دست وپاتو می بندم وتو اتاق حبست می کنم
بعدازنیم ساعت به اتاق دریا برگشتم سوپشوکامل خورده بود ظرفشوبرداشتم ویه شکلات بهش دادم
-آفرین کوچولو اینم جایزت
نموندم تا حرص خوردنشو ببینم وقبل ازاینکه دوباره دعوامون بشه ازاتاقش خارج شدم
دریا
خودخواه ..پررو..زورگو..دیگه نفس کم آوردم واقعاًنمی دونم چی بگم همش حرصم می ده اما به جای اینکه ازش متنفرشم روزبه روز بیشتر بهش علاقه مند می شم از اینکه فهمیدم بین رهام وشیدا علاقه ای البته از طرف رهام وجود نداره خوش حالم
سوسن جون بانگرانی وارد اتاقم شد
-دخترم حالت خوبه؟من باید جواب پدرتو چی بدم؟
romangram.com | @romangram_com